صفار هرندي و پارادوکس «آويني ـ ده‌نمکي»

نامه‌ي وزير محترم ارشاد به مسعود ده‌نمکي، در ستايش «اخراجي‌ها 2»، يک تناقض تاريخي را در جهت‌گيري‌هاي ايشان آشکار کرده. شاهد نقضِ ستايش‌نامه‌ي ايشان، از شخص خودشان است: ايشان دو سال پيش در اولين دوره‌ي جايزه‌ي شهيد آويني گفتند «آويني روشنفکر و فرهنگسازي بود که الگوي سينما و فرهنگ سالم ايراني و اسلامي شد.» با رجوع به آراي سينمايي آويني، اين سؤال پيش مي‌آيد که وزير چگونه موفق شده‌اند هم آويني را الگوي سينما بدانند و هم نگاه هنرمندانه‌ي ده‌نمکي را بستايند؟ بي‌ترديد ايشان مي‌دانند براي معرفي «الگو» لازم است شناخت جامع درباره‌ي همه‌ي وجوه آن الگو داشته باشيم. لاجرم وزير فرهنگ جمهوري اسلامي ايران حتماً با شناخت کافي از آراي سينمايي آويني، او را به عنوان الگوي سينما معرفي مي‌کند. اما آقاي وزير آويني را الگوي سينما مي‌دانند و همزمان خطاب به کسي که آثارش نسبت درستي با اين الگو ندارد، نامه مي‌نويسند: «نگاه هنرمندانه‌ات را مي‌ستايم و اقبال توده‌هاي عظيم مردم را به فيلمي كه با مضموني شايسته و استوار به بياني لطيف و دوست‌داشتني ساخته و پرداخته شده تبريک مي‌گويم.» مبناي آن الگوسازي و اين ستايش چيست؟ اقبال مردم؟ مضمون شايسته و استوار؟ بيان لطيف و دوست‌داشتني؟

آويني در ديدگاه‌هاي سينمايي‌اش بر چند اصل تأکيد مي‌کند و هرگز مماشات نمي‌کند. «بيان سينمايي» يکي از اين اصول است که آويني بر آن اصرار دارد. از نظر او، اين «بيان سينمايي» است که ضرورت انکارناپذير سينماست، نه بيان لطيف و دوست‌داشتني. او براي بيان سينمايي، قواعد و اصالتي قائل است و معتقد است:

«با توجه به همين قابليت بياني است که سينما را «هنر» به مفهوم مصطلح دانسته‌اند.»

آويني «سينما به عنوان هنر» را نحوي بيان مي‌داند با لوازم و قواعد خاص خويش و اجمالاً حرفش اين است که:

«امکان بيان در سينما تنها با مهارت يافتن در تکنيک آن ميسر مي‌شود و لا غير.»

ايشان هيچ چيز اعم از بيان لطيف و مضمون استوار و غيره را مقدم بر تکنيک نمي‌داند. تکنيک و فرم و ساختار، مبحثي پايه‌اي براي تئوري‌پردازي‌هاي سينمايي آويني است و عميقاً معتقد است جز اين، راهي براي بروز «بيان هنرمندانه‌ي سينمايي» وجود ندارد.

اگر آويني الگوست، پس بايد ميان آن‌چه او بيان هنرمندانه‌ي سينمايي مي‌داند و آن‌چه وزير ارشاد به عنوان نگاه هنرمندانه‌ي ده‌نمکي ستوده‌اند، نسبتي مستقيم برقرار باشد. اما باب بحث درباره‌ي تکنيک را با ده‌نمکي باز کنيد تا ببينيد ايشان چگونه برمي‌آشوبد که «سينما مثل دفترچه‌ي خاطرات من است و به کسي ربطي ندارد که به من بگويد در دفترچه‌ي خاطراتم چطوري بنويسم.» ده‌نمکي دائماً بر پيام و مضمون فيلم‌هايش تأکيد مي‌کند و مي‌گويد کاري با اين حرف‌ها ندارد و فقط آمده اين بار با اين «ابزار» (منظورش سينماست) عقايدش را بيان کند. اما اين بيان کجا و بياني که آويني مي‌گويد کجا. نمي‌توان هم آويني را الگو دانست، هم بيان لطيف «اخراجي‌ها» را ستود.

آويني هيچ‌گاه سينما را وسيله نمي‌داند و به‌شدت با اين طرز تلقي برخورد مي‌کند:

«ما ساده‌لوحانه خيال مي‌کنيم از هر چيزي مي‌توانيم هرطور مي‌خواهيم استفاده کنيم، حال آن‌که چنين نيست... بسياري با اين پيشداوري که قالب‌هاي هنري غرب هر نوع پيام و محتوايي را مي‌پذيرد، ساده‌لوحانه گرفتار ابتذال شده‌اند و آثاري توليد کرده‌اند؛ فيلم‌هايي که قهرمانانشان رزم‌آوران جبهه‌هاي نبرد هستند اما اعمال خدايي اين بندگان خوب خدا را تا سطح شعارهايي متظاهرانه و بي‌ارزش پايين مي‌آورند.»

درباره‌ي ارتباط اين دست افکار سينمايي آويني با مضمون شايسته و استوار «اخراجي‌ها»، توضيح بيشتري لازم نيست. مسأله‌ي «اخراجي‌ها» مضمون نيست، مسأله، فقر تکنيک داستان‌گويي در سينماست و آويني هيچ‌گاه گرفتار مضمون‌زدگي نبوده. پس منطقاً نبايد ستايش آقاي وزير به دليل مضمون فيلم باشد، چراکه ايشان آويني را الگو مي‌دانند.

اما نه «مضمون شايسته و استوار» تمام ماجراست و نه «بيان لطيف و دوست‌داشتني» (که فيلم‌هايي داراي اين دو مشخصه بوده‌اند اما هرگز چنين ستايش نشدند). اين حلقه با «اقبال ميليون‌ها مخاطب» است که کامل مي‌شود و وزير فرهنگ را به چنين ستايش بي‌نظيري وامي‌دارد؟ آويني درباره‌ي نسبت مخاطب و سينما نيز مفصلاً بحث کرده. حتماً خود آقاي وزير مي‌دانند اما جهت يادآوري، آويني در دو مقاله‌ي «جذابيت در سينما» و «سينما، مخاطب» و تعدادي ديگر از مقالاتش، به بررسي رابطه‌ي مخاطب و فيلم پرداخته. رجوع به آن نظرات روشن مي‌کند که آويني اگرچه استقبال مخاطب را شرطي حياتي براي موجوديت سينما مي‌داند، اما هرگز آن را شرط کافي و معيار جامع براي ارزشگذاري فيلم سينمايي نمي‌داند.

آيا آقاي وزير فقط به خاطر فروش 6ميلياردي، چشم بر نقايص «اخراجي‌ها» بسته‌اند؟ بعيد است. پس چطور «فروش فيلم» را به «فن سينما» ترجيح داده‌اند؟ به نظرشان فن سينما در «اخراجي‌ها 2» رعايت شده؟ چطور ممکن است؟ بالاخره آيا ايشان اصول آويني در ترسيم افق سينما را قبول دارند يا ندارند؟ ايشان از توفيق ده‌نمکي در «آشتي دادن مردم با سينما» سخن گفته‌اند، اما آيا واقعاً مي‌توان «اخراجي‌ها» را سينما ناميد؟ آويني (يا همان الگوي سينماي سالم به قول آقاي وزير) معتقد است:

«در سينما مهارت فني را مي‌توان کسب کرد، اما ذوق هنري را نمي‌توان، و اين هر دو در اين عبارت «تکنيک» جمع مي‌آيند. اغلب، از تکنيک در سينما تلقي يک مهارت فني دارند که به مضمون، امکان ظهور و بيان مي‌بخشد. تعريفي که اينان از تکنيک دارند همان «ابزار» است. خلق يک اثر سينمايي فعاليتي است که به اجزاي متعددي تجزيه مي‌شود: طرح، فيلمنامه، انتخاب بازيگران، طراحي صحنه، دکوپاژ، ميزانسن، فيلمبرداري و مونتاژ. ربط واقعي بين اين اجزاي پراکنده به واسطه‌ي کارگردان ايجاد مي‌شود. تنها در مرحله‌ي تحليل فيلم است که مي‌توان اين اجزا را از يکديگر انتزاع بخشيد اما در مرحله‌ي توليد اگر اين اجزاي متعدد بخواهند فارغ از روابط متناسبي که بين آنها بايد باشد عمل کنند، نتيجه‌ي کار از ساختاري واحد و پيوستگي و يکپارچگي در بيان برخوردار نخواهد شد. گاه هست که اين اجزا همچون تار و پود يک پارچه‌ي ريزبافت آنچنان در هم تنيده مي‌شوند که حتي بافت ساختاري فيلم جز با دقت بسيار قابل تشخيص نيست و گاه هست که فيلم ساختماني آن‌چنان نااستوار دارد که اجزاي پراکنده‌ي آن يکايک منتزع از يکديگر تشخيص‌پذير هستند و اين هر دو به نسبتي که کارگردان با تکنيک سينما برقرار کرده است بازمي‌گردند.»

آيا کسي مي‌تواند ساختاري واحد و بياني يکپارچه براي اين فيلم محبوب آقاي وزير ارشاد قائل شود؟ بحث‌هايي از قبيل مضمون شايسته و استوار و بيان لطيف و دوست‌داشتني را فراموش کنيم. از آويني مثال آورده‌ايم که بتوانيم درباره‌ي «سينما» حرف بزنيم. آيا در «اخراجي‌ها» ما با سينما طرفيم؟ آيا اين فيلم که به راحتي مي‌توان با رجوع به آراي آويني ثابت کرد «ساختماني نااستوار» دارد، سينماست؟ يا آقاي وزير، ساختمان نااستوارش را به مضمون استوارش بخشيده‌اند؟

همه‌ي گرفتاري‌ها از تناقضي که ميان «آويني الگو» و «ده‌نمکي هنرمند» وجود دارد برمي‌خيزد. از اين تناقض، اين‌گونه برمي‌آيد که در اين روزگار، از سيد مرتضي آويني به مثابه «هنرمند ماندگار» رسيده‌ايم به مسعود ده‌نمکي به مثابه «هنرمند ماندگار»؛ و خب اگر واقعاً اوضاع زمانه اين‌گونه شده، حرف ديگري باقي نمي‌ماند.

دنياي عجيبي است

نمي‌دانستم اسراييل هم روشنفكر دارد. البته بهتر است بگويم روشنفكر يهودي، نه اسراييلي. اين مطلب به اتفاقات اين روزهاي غزه ربط دارد و خواندني است. عكس‌هاي انتهاي مطلب هم البته ديدني است. گفته بودم خاور ميانه يك دارالمجانين است؛ ايناهاش!

نظر مي‌سنجيم

به نظر شما فرج‌الله سلحشور علاوه بر فيلم ساختن و دستشويي رفتن و ساير كارهاي روزمره‌ي يك هنرمند فيلم‌ساز متعهد مسلمان دائم‌الوضوي عارف رباني، خجالت هم مي‌كشد؟

الف) مي‌كشد، ولي جنس خوب نمي‌كشد!
ب) نمي‌كشد، چون طفلك نقاشي‌اش به اندازه‌ي فيلم‌سازي‌اش خوب نيست!
ج) خجالت را طراح اين سؤال و ساير فريب‌خوردگان آن كارخانه‌ي توهم‌سازي صهيونيسم ـ داخل پرانتز: هاليوود ـ بايد بكشند!
د) برو بابا دلت خوشه!

دعوت به مراسم جنبيدن

تروريست‌هاي جهان، با زبان خوش متحد شويد! من از همين‌جا اعلام خطر مي‌كنم! اي تروريست‌ها، به داد اسلام برسيد. (اگر مي‌بينيد نمي‌رسيد، موتور بگيريد يك‌جوري برسيد!). اي تهران، اي تبريز، اي مشهد، اي قم، اي فسا، اي نورآباد ممسني، اي علي‌آباد كتول، اي منطقه‌ي آزاد تجاري چابهار!... ديگه جونم براتون بگه... اي اون‌ور آب، اي دنيا، اي كازابلانكا، اي بوداپست، اي استوك‌هُلم، اي استان شانگهاي چين! اي قطب، اي خط استوا، اي نصف‌النهار مبدأ! من اعلام خطر مي‌كنم. من نه تنها اعلام خطر، كه پاش بيفتد آن كار ديگر هم مي‌كنم! آقا بردند. دزديدند. از دست رفتند ذخاير مملكت اسلامي.
لذا به همين مناسبت اولاً يك تمهيدي بينديشيد اين‌هايي كه از دست مي‌روند، يك‌دفعه از دار دنيا هم بروند! اين‌ها كه دارند مي‌روند، خب بقيه‌ي راه را هم ما كمك كنيم بروند! آخرش همه‌مان قرار است بميريم. بالاخره شتري است كه هر جا گير بياورد مي‌خوابد! پس بياييم به هم‌نوع خود كمك كنيم؛ مخصوصاً به هنرپيشه‌گان فريب‌خورده!
دوماً ـ بعد از اين عمليات امدادرساني ـ براي حفظ بقاياي بقيه يك كاري بكنيد. دنيا ديد موي هنرمند ما را! بدبخت شديم! فهميدند زن‌هاي مملكت اسلامي مو دارند! بدبختي از اين بالاتر؟ بجنبيد بابا. يك ماشين اصلاح MOSER مگر چند است؟ من الان مظنّه‌ي بازار دستم نيست ولي بعيد نيست با اين طرح تحول اقتصادي، نه تنها مفت باشد بلكه يك پولي هم بابت خريدش به آدم بدهند! معطل چي هستيد؟ همت كنيد كله‌ي زن‌هاي بازيگرمان را از لوث وجود اين افعي‌هاي سياه پاك كنيم، بريزيم سگ بخورد! هنرمند كچل چه‌ش است مگر؟ خيلي هم آوانگارد است و دنيا ما را تحسين خواهد كرد و اصلاً حديث داريم!
من نمي‌فهمم در سينماي ما كه زنان قهرمان‌مان با روسري مي‌روند دوش مي‌گيرند، ديگر مو به چه دردي مي‌خورد؟! بگذاريم مو داشته باشند كه بروند جلوي تابلوهاي تبليغاتي فيلم‌هاي آن كارخانه‌ي توهم‌سازي صهيونيسم ـ داخل پرانتز: هاليوود! ـ براي ما فيگور خندان بگيرند و گريه‌ي مسلمين را در بياورند؟
در شرايطي كه جمعي از مديران غيور ما دارند به اقصا نقاط غير قابل دسترسي‌شان فشار بي‌امان مي‌آورند تا براي بهينه‌سازي حضور زن در سينما آيين‌نامه توليد كنند، خانم رفته در كفرستان براي ما مو پريشان مي‌كند! استغفرالله! يك جوري هم پريشان كرده كه نه تنها مويش را همه ديدند، بلكه پيچش مويش را هم ديدند! بجنبيد تا دير نشده و بقيه از دست نرفته‌اند.
د بجنبيد د!

ذكر می‌گویم، همین


لا اله الا الله!
[...]
خدایا، چطوری؟ خوبی؟ خوش می‌گذره؟!...

لال‌ايم و...؛ گويا مي‌شويم؟

آدم در دو وقت لال‌ماني مي‌گيرد؛ يكي وقتي هيچ حرفي براي گفتن ندارد، يكي وقتي بيشتر از توانش حرف براي گفتن دارد.

پ.ن. هركس كامنت بگذارد كه "خب حالا تو توي كدومشي؟"، [...] است!

من و جنگ

من با جنگ متولد شده‌ام. كمي ديرتر البته؛ ۲۴ روز. فرقي هم ندارد. چيزي را عوض نمي‌كند اين عدد. در دو هزار و هشت‌صد و فلان‌قدر روز، بيست‌وچهار هم عددي است مثل صفر.

نسبت من با جنگ اما فقط هم‌زماني تولد نيست. من با جنگ، بزرگ هم شده‌ام و بيش از نيمي از كودكي‌ام را با تماشاي جنگ گذرانده‌ام. در يك جهنم مرزي زير سايه‌ي هواپيماهاي عراقي كه ديوار صوتي را مي‌شكستند، كپ كرده‌ام و جيغ كشيده‌ام. براي مسلسل‌هاي سياه پلاستيكي‌ام كه مادر نگران و بي‌طاقت از دوري پدر، خرد و خاكشيرشان مي‌كرد، گريسته‌ام. با صداي شليك ضدهوايي‌هاي پادگان نزديك خانه‌مان، از خواب پريده‌ام. حجله‌ي دوست نوجوان هم‌سايه‌مان را وقتي از مدرسه برمي‌گشتم، مبهوت تماشا كرده‌ام. رد موشكي كه چند لحظه بعدش شيشه‌هاي خانه را مي‌لرزاند، در آسمان سياه دنبال كرده‌ام. و لابد خيلي بچه‌تر از آن بودم كه بدانم نبايد بنشينم و ساعت‌ها به اين فكر كنم كه اگر موشك صاف بخورد وسط خانه‌ي ما چه بلايي بر سر من و مامان و زهرا خواهد آمد! و...

سال‌ها، دقيقاً سال‌ها با اين جمله بغض خودم را خفه كردم: ولي ما دفاع مي‌كرديم؛ به ما حمله شده بود. اين سال‌هاي نزديك‌تر اما، كه بيشتر خوانده‌ام و شنيده‌ام، زور اين جمله هم ديگر به آن بغض نمي‌رسد. شراب تلخ‌تري لازم است.

از جنگ، چيزي براي من نمانده است. جز خاطراتي كه امكان ندارد يادم بروند و امكان ندارد آزارم ندهند. و يك كودكي زخمي. و يك جواني زخمي‌تر. و احترام عجيبي كه براي خون‌هاي ريخته‌شده در آن هشت سال لعنتي، هنوز دارم. خون انسان هر جا بريزد محترم است؛ چه رسد كه براي دفاع باشد و بعد هم زير ظلم.

بگذريم. روزي جنگ بود. روزي ديگر جنگ نبود. اما آن‌ها كه جنگيده بودند هنوز سر جنگ داشتند، آن‌ها كه نجنگيده بودند هم سر جنگ برداشتند. روزي كه جنگ نبود هم جنگ شد! من با جنگ به دنيا آمده‌ام. وقتي جنگ تمام شد، كودكي من هم تمام شد، اما جنگي نو شروع شد. جنگ با من به دنيا آمده بود. من و جنگ، هم‌زاد هم‌ايم. من و جنگ... آه؛ اين هم‌زاد دست از سر من برنخواهد داشت.

اين يادداشت را نوشتم، اما هنوز شروعش نكرده‌ام. هنوز نمي‌توانم شروعش كنم.

نرگس وصل چشم‌ها، جاده‌ی توبه، شقیقه و... باقی قضایا!

خودم با همین دو تا گوش‌های خودم شنیدم که آقای جمشیدی ـ بافنده‌ی بی‌همتا ـ که به مدد آنتن سراسری شبکه‌ی اول سیمای جمهوری اسلامی ایران در سحرگاه‌های ماه رمضان، آحاد ملت (بلكه امت) همیشه در صحنه را میهمان لاطائلات معنوی‌اش می‌کند، گفت «بیاید نرگس وصل چشامون رو لب جاده‌ی توبه بکاریم»!

کسی می‌داند دقیقاً چه جوری می‌شود نرگس وصل چشم‌ها را لب جاده‌ی توبه کاشت؟! و اصلاً با فرض اين‌كه بشود چنين كاري كرد، خب كه چي بشود مثلاً؟ به چه دردي مي‌خورد اين كار؟

بيت: بيچاره ما كه پيش تو از خاك كم‌تريم!

پي‌نوشت تأخيري: كماكان بي‌چاره ما...! البته چه اهميتي دارد؟ واضح است كه چيزهاي مضر و مزخرف لايق همين بلاها هم هستند. كسي اعتراضي دارد؟ زنده باد آقاي جمشيدي و ساير دوستان مشابه! به جاي خواندن جريده‌ي ضاله‌اي مثل همشهري جوان، برويد دامن دامن معرفت از بوستان آقاي جمشيدي درو كنيد. آفرين!

مگر مسیح بازآید...

یکی از بچه‌ها چند روز پیش رفته بود برای مصاحبه با یکی از نزدیکان آقا موسی صدر. مفصل است حرف‌هایی که گفته و شنیده. و جذاب. و دردناک.

نشسته بودیم با بچه‌ها و حساب می‌کردیم که جمهوری اسلامی رسماً ۳۰ سال است هیچ کاری برای آزادی امام نمی‌کند. که نه در صداوسیما، نه در قطع‌نامه‌های پرشور روز قدس، نه در خطبه‌های سوگوارانه‌ی امامان دردمند جمعه، نه در هیچ بیانات بسیار مهمی، ردی از نگرانی برای امام نیست که نیست. که تا ۲۰ سال بعد از انقلاب، حتی سالگرد ربوده شدن امام در تقویم‌های رسمی قید نمی‌شد. که همان اوایل انقلاب، خیلی از «فرزندان انقلاب» خوشحال شدند ـ و هنوز هم هستند ـ که لیبی، موسی صدر را دزدید. که امام خطر جدی بود برای تئوری نهضت جهانی که قرار بود ـ و هست ـ با زور اسلحه پیش برود. که دولتی‌ها همین چند وقت پیش دست قذافی را گرم فشردند بدون این‌که يك كلمه بگویند «مردک دیوانه! امام کجاست؟». كه... كه...

همین دیروزها یکی از دوستان «فرهیخته و دانشجو و اهل مطالعه و اهل سیاست و اهل فکر و آپ‌دیت» من برگشت گفت «امام موسی صدر کیه دیگه؟»! اسمش را حتی نشنیده بود. تقصیری ندارد. کجا حرف امام هست که بخواهد بشنود.

افسوس. باز گلی به جمال لبنانی‌ها که هنوز امام ایرانی‌شان از یادشان نرفته است. هنوز هر سال، ۹ شهریور، مراسمی دارند به یاد امام. مسیحی‌های لبنان هنوز که هنوز است به جماعت مستأصل می‌گویند «نگران چه هستید؟ مسیح است؛ برمی‌گردد».

دوستم در اوایل مصاحبه پرسیده بود «به نظرتان اولین چیزی که با شنیدن اسم سید موسی صدر، ممکن است در ذهن یک آدم جرقه بزند چی است؟» جواب شنیده بود «رحمت». راست شنيده بود.

امام زنده است. زنده دیده‌اندش؛ همین اواخر. شاید برگردد.

آه، کجایی امام مهربان من؟ خواهش می‌کنم برگرد.

ما هیچ، ما نگاه

لبخند بزن و ببین كه خبرگزاری فارس از قول «یك منبع آگاه» نوشته كه همشهری جوان به خاطر درج مطالب سخیف و دامن زدن به روابط بین دختر و پسر، توقیف موقت شده و به دادگاه معرفی شده.

عرض شود كه... هیچ‌چی؛ به احترام دوستانم، فعلاً هیچ‌چی.

همه ساكت؛ همه فقط تماشا.