تبليغاتX
معقولات
در باب سينما و چند موضوع پيش پا افتاده‌ي ديگر

تا حالا فكر كرده‌ای چند سازمان و نهاد و ارگان و تشكل و NGO (!) و انجمن و جمعیت و شورای دولتی و حكومتی مثل پشگل گوسفند توی این خراب‌شده ریخته‌اند كه اگر یك روز ساختمان‌های عظیم چندده طبقه‌ی اصلی‌شان همراه با ساختمان‌های فرعی و كل كاركنان‌شان زیر گِل بروند، هیچ آب از آب تكان نمی‌خورد؟ به معنای واقعی كلمه؛ یعنی اوضاع نه بدتر می‌شود نه حتا بهتر! هیچ، هیچ، هیچ اتفاقی نمی‌افتد. بودن و نبودنشان مطلقاً فرقی ندارد؛ فقط عين زالو بودجه می‌مكند. این حجم پوچی حیرت‌انگیز نیست؟ جالب است كه یكی از اهداف اصلی اكثر این‌ها هم احتمالاً «مقابله با امواج نیهیلیسم در جامعه‌ی اسلامی» است. مثلاً؟ همین «سازمان ملی جوانان». كسی هست بداند این سازمان الان دقیقاً چه كار می‌كند؟ چه دردی دوا می‌كند یا حتا چه دردی اضافه می‌كند؟! هیچ فكر كرده‌ای اگر همین فردا روزنامه‌ها بنویسند این سازمان از بیخ و بن ریشه‌كن شده، اصلاً هیچ اهمیتی برای هیچ‌كدام‌مان نخواهد داشت؟ یعنی همان كه گفتم: آدم حتا نمی‌تواند خوشحال باشد كه اوضاع بهتر می‌شود.

بابا واقعاً كه «صعب روزی، بوالعجب كاری، پریشان عالمی»!

 

امضا: احمد فرهنگ‌نيا | ساعت 20:35 | صفحه‌ي اختصاصي اين مطلب  | 



زنك بدكاره برداشته بچه‌اش را مُثله كرده. خب به درك. به جهنم. تو چرا برمي‌داري عكس‌هاي باكيفيت و شرح جزء به جزء كثافت‌كاري‌اش را مي‌گذاري توي وبلاگت؟ كه چي بشود مثلاً؟ غصه‌ي اين را داري كه چرا آدم‌ها روحشان را به شيطان فروخته‌اند؟! غم‌باد نابودي انسانيت گرفته‌اي؟! اي مرگ بگيري از این غم باد، بميري. كه معلوم نيست اصلاً چه فكري مي‌كني كه قرار است پخش اين لجن چه اثري بر كجا بگذارد. كه اصلاً فكرت كجا بود؛ كه اگر فكر مي‌كردي، شعورت مي‌رسيد اين آشغالي كه داري به خورد مخاطبت مي‌دهي، چه گندي مي‌زند به اعصاب گُرگرفته‌اش.

شما را به خدا اين كارها علامت انسان‌دوستي‌اند مثلاً؟ علامت دغدغه داشتن‌اند؟! شايد من احمق‌ام، نمي‌فهمم؛ يكي بگويد تكليف ما را هم روشن كند خب. اي لعنت به من اگر يك بار ديگر روي لينك لعنتي وبلاگ تو كليك كنم. اي بشكند اين دستان همه‌مان...

حرف براي گفتن نداريم، قدرت تحليل يك اتفاق را نداريم، بلد نيستيم از نگاه خودمان به دور و برمان بگوييم، مي‌رويم مي‌شويم اسپيكر رسانه‌هاي جديد. همان زرزرهاي اين پديده‌هاي بي‌روح مدرن را مثل يك مشت طوطي احمق تكرار مي‌كنيم و حواسمان هم نيست كه يكي از آفت / كاركرد / ترفندهاي خود همين رسانه‌ها، «تكرار» است و همين تكرار، مهم‌ترين موضوعات انساني را در حد توالت رفتن روزانه عادي و مبتذل مي‌كند. موضوع به اين سادگي را نمي‌فهميم، ولي اصرار داريم تمام ابناي بشر را از خواب غفلت بيدار كنيم. عجبا!

گفت «صعب روزي، بوالعجب كاري، پريشان عالمي»؛ شده حكايت همين روزگار ما.

 

امضا: احمد فرهنگ‌نيا | ساعت 23:53 | صفحه‌ي اختصاصي اين مطلب  | 



چيزهايي در اين روزگار ملال‌آور و لابه‌لاي اين زندگي‌هاي كسل‌كننده پيدا مي‌شوند كه علامت «زنده بودن»اند. نشانه‌ي اين هستند كه زندگي هنوز جريان دارد و آدم‌ها هنوز دوست دارند زندگي كنند. نشانه‌ي «بودن» آدم‌ها هستند.

ديده‌ايد بعضي‌ها وير تغيير دكور دارند؟ ديوانه نيستند و مرض و وسواس هم ندارند: فقط نمي‌خواهند خسته شوند و گير تكرار بيفتند. فقط مي‌خواهند يادشان نرود كه دارند زندگي مي‌كنند. فرقي هم نمي‌كند اين تغيير در حد چسباندن يك پوستر يا نقاشي روي ديوار باشد يا به اندازه‌ي كن‌فيكون كردن سقف و كف و نور و رنگ خانه، پول و وقت و حوصله بخواهد. مهم اين است كه همه‌ي ما گاهي واقعاً نياز داريم براي خودمان زندگي كنيم. گاهي نياز داريم اشياي مورد علاقه‌مان را با چينشي جديد يا چينشي كه دوست داريم ببينيم؛ همين‌قدر ساده و همين‌قدر ظاهري. بالاخره گاهي بايد مرور كنيم كه كم‌ترين حق‌مان اين است كه دور و برمان آن طوري باشد كه دلمان مي‌خواهد؛ مخصوصاً براي بيشتر ما كه محل كار و محيط زندگي جمعي‌مان دقيقاً هماني است كه دلمان نمي‌خواهد!

راستش دكوراسيون جذاب و نو من را ياد زندگي‌هاي جديد مي‌اندازد. ياد نشاط اول زندگي زوج‌هاي جوان خوش‌سليقه مي‌افتم؛ نشاطي كه دوامش را كمتر ديده‌ام و اتفاقاً يكي از علامت‌هايش هم همين بوده كه ديده‌ام ديگر كمتر دل و دماغي براي تغيير اوضاع و احوال دكور خانه برايشان باقي مانده است. هنوز هم يكي از لذت‌هاي من در زندگي سر زدن به خانه‌ي بستگان و رفقاي تازه‌متأهلم است. چون مي‌دانم با طراحي و فضاي دلپذيري روبه‌رو مي‌شوم كه دو تا آدم سرحال ـ كه لابد آن‌قدر حوصله داشته‌اند كه خودشان را در معرض خطر يك ملال جديد قرار دهند! ـ خلقش كرده‌اند.

اما مي‌دانيد چي آزاردهنده است؟ اين‌كه هر دكوراسيون جديدي روزي كهنه و تكراري خواهد شد و دوباره كسالت بيخ گلو را خواهد چسبيد. خب البته بله: راه‌هاي كوچولوي آسان و بامزه‌اي براي فرار از اين اوضاع خراب وجود دارد. فقط سختي‌اش اين است كه تغيير و نو شدن دل خوش مي‌خواهد و حال خوب.

يك نكته‌ي ديگر هم هست؛ برعكس اين آخري كه گفتم هم شدني است. يعني تغيير دادن و نو شدن، دل را خوش مي‌كند و حال را خوب. دست‌كم براي مدتي كوتاه. همين هم غنيمت است.

 

امضا: احمد فرهنگ‌نيا | ساعت 1:7 | صفحه‌ي اختصاصي اين مطلب  | 



درباره‌ي تصوير حضور شيطان در فيلم «وكيل مدافع شيطان»

 

«حتي اگر خودت را بكشي هم، نمي‌تواني از دست او فرار كني»؛ اين يكي از تكان‌دهنده‌ترين زنجموره‌هاي فرزندان گناه‌كار آدم در مواجهه با شيطان و وسوسه‌هاي نابودگر اوست كه بعد از تماشاي فيلم «وكيل مدافع شيطان» بيخ گلو را مي‌چسبد. بعد از شنيدن آخرين ديالوگ فيلم، ديگر بايد مطمئن شويم كه «شيطان، خودش بازي را شروع مي‌كند و خودش هم مي‌برد».

آن‌كه اين بار فريب خواهد خورد، وكيل جوان كاربلدي است كه در برزخ تصميم‌گيري براي زير پا گذاشتن حق، با اعتماد به نفسي عجيب، اين كار را مي‌كند! موكل گناه‌كارش را تبرئه مي‌كند و به خاطر اين پيروزي ـ و انگار بي‌خبر از حضور شيطان در عالم ـ جشن مي‌گيرد و خوش مي‌گذراند. او ماهرانه از ناحق دفاع كرده، پس ميهمان خوبي براي بزم شيطان است.

قهرمان جوان به كار در يكي از قدرت‌مندترين مؤسسات حقوقي ايالات متحده دعوت مي‌شود. قبول مي‌كند و كم‌كم تبديل به دست راست رئيس (با بازي درخشان آل پاچينو) مي‌شود. اما نشانه‌هايي عجيب به او هشدار مي‌دهند كه با مردي شيطاني دم‌خور شده است. عقل قهرمان داستان تازه وقتي سر جايش مي‌آيد كه مي‌فهمد رئيس، خود شيطان است! اين يكي از عجيب‌ترين تصاوير شيطان در سينماست. محل زندگي رئيس فقط يك اتاق است كه همان‌جا مي‌نشيند، همان‌جا مي‌خورد، همان‌جا زندگي مي‌كند و از همان‌جا لشكر شر را فرماندهي مي‌كند. اما كاري كه به نظر مي‌رسد هرگز انجام نمي‌دهد، اين است كه هيچ وقت نمي‌خوابد. سؤال قهرمان درباره‌ي محل خواب رئيس، اين‌جوري جواب داده مي‌شود كه «كي گفته اون مي‌خوابه؟» و اين يعني قهرمان ما گير افتاده است.

او چنان اسير بازي‌هاي شيطان مي‌شود كه در پايان، براي خلاص شدن از شر اين هيولا چاره‌اي جز شليك به مغز خود ندارد. فريادهاي حسرت‌آلود شيطان خشمگين (كه پاچينو بسيار تأثيرگذار درش آورده)، ما را مطمئن مي‌كند كه قهرمان رستگار شده است. اما هراس اصلي همين‌جا شكل مي‌گيرد: اين «همنشيني با شيطان» نبود كه مي‌توانست زندگي قهرمان را نابود كند؛ اين خود قهرمان است كه شيطان را به زندگي برمي‌گرداند: او اگرچه در نهايت از ناحق دفاع نمي‌كند و ظاهراً راه شيطان را مي‌بندد، اما آماده‌ي گناهي جديد است: غرور. قهرمان نگون‌بخت داستان درست در لحظه‌اي كه مطمئن شده‌ايم ديگر از چنگ شيطان مقتدر داستان جسته است، دوباره در دامي جديد گرفتار مي‌شود.

براي شيطان فرقي نمي‌كند كه رئيس كله‌گنده‌ي بزرگ‌ترين مؤسسه‌ي حقوقي عالم باشد يا يك خبرنگار خرده‌پاي شارلاتان. شيطان در اين فيلم، از ميان گناهان آدم، انگشت روي شهوت و غرور گذاشته و از اين دو راه، قصد زندگي قهرمان را كرده است. پس اگر يك راه نشد، سراغ ديگري مي‌رود. لبخند آزاردهنده‌ي پاچينو در نقش شيطان در لباس يك خبرنگار در حالي كه از علاقه‌ي مفرطش به «غرور» مي‌گويد، تا مغز استخوان آدم فرو مي‌رود: شيطان هرگز دست از سر آدم برنخواهد داشت و اين حكومت فراگير او بر ضعف‌هاي آدمي‌زاد، جداً ترسناك است.

 

امضا: احمد فرهنگ‌نيا | ساعت 1:53 | صفحه‌ي اختصاصي اين مطلب  | 



هنگام سپيده‌دم

خروس سحري

داني كه

چرا

همي‌كند نوحه‌گري؟

يعني كه

نمودند در آيينه‌ي صبح

كه‌ز عمر

شبي گذشت و

تو بي‌خبري

كم‌كم از اين ژانگولر جديد آقاي كيارستمي خوشم آمده؛ همين نونويسي ابيات كلاسيك. بامزه است. يك جور بهره بردن از قابليت‌هاي نگارش است ديگر. وقتي شعري را با تأني و مكث مي‌خواني ـ براي خودت يا براي كسي ـ چه جوري مي‌خواني؟ اجزايش را تفكيك مي‌كني و با استفاده از قابليت‌هاي زبان، روي بعضي كلمات تأكيد مي‌كني يا بازي‌هاي ديگر درمي‌آوري. گمان‌ام اين كار كيارستمي نوشتنِ همان جور خواندن است. خودم هم البته هنوز با اين كار كنار نيامده‌ام؛ فقط الان دارم بلند بلند فكر مي‌كنم!

اين يكي را ببين مثلاً:

 

به انگشت عصا پيري اشارت مي‌كند هر دم

كه مرگ اين‌جاست يا اين‌جاست يا اين‌جاست يا اين‌جا

 

حالا اگر متن را در قالب نو دوباره بچينيم، چنين چيزي از آب درمي‌آيد مثلاً:

 

به انگشت عصا

پيري

اشارت مي‌كند هر دم

كه «مرگ

اين‌جاست

            يا اين‌جاست

                        يا اين‌جاست

                                    يا اين‌جا»!

 

شعر را ـ حيف ـ نمي‌دانم از كيست. عالي است. تصويرسازي‌اش فوق‌العاده ظريف و هنرمندانه و اثرگذار است. حالا دارم فكر مي‌كنم كه اين نونويسي آيا متناسب‌تر با آن لحن تصويرگر نيست؟ خلاصه اين‌كه چه جوري است؟ بهتر شد؟ بدتر شد؟

يا اين يكي مثلاً كه شاهكار ابوسعيد ابوالخير است:

 

وافريادا ز عشق، وافريادا

كارم به يكي طرفه‌نگار افتادا

گر دادِ منِ شكسته دادا، دادا

ورنه من و عشق، هر چه بادا بادا

 

خب احتمالاً هر كدام از ما براي اين‌كه از اين شعر، لذتي هر چه عميق‌تر نصيب خودمان كنيم سعي مي‌كنيم آن را مثلاً اين‌جور بخوانيم:

 

وافريادا ز عشق

وافريادا

كارم

به يكي طرفه‌نگار

افتادا

گر دادِ منِ شكسته دادا

دادا

ورنه

من و عشق

هر چه بادا بادا

 

چه جوري است؟ فرقي دارند؟ ندارند؟

حرفم سر اين نيست كه آيا مي‌شود ـ يا لازم است ـ تمام ديوان‌ها و دفترهاي شعر قديم و جديد كه با سبك كلاسيك نوشته شده‌اند را نونويسي كنيم يا نه. اين اصلاً موضوعيتي ندارد. چيز ديگري مي‌گويم؛ مي‌گويم اين نوع نگارش، قابليت‌هايي در اختيارمان مي‌گذارد كه دست‌مان را براي بازي درآوردن‌هاي گاه و بي‌گاه بر سر بعضي ابيات كلاسيك باز مي‌كند و مي‌شود ازشان بهره‌هاي جذابي برد، نمي‌شود؟

 

پي‌نوشت تأخيري: اين‌ها كه نوشتم، كار آقاي كيارستمي نيست. موضوع اين پست هم صحبت درباره‌ي دو كار اخير او نيست. اين فقط يك مكث روي خود ايده‌‌ي نونويسي است همراه با تلاش‌هايي خام‌دستانه.

 

امضا: احمد فرهنگ‌نيا | ساعت 21:2 | صفحه‌ي اختصاصي اين مطلب  | 



حدس مي‌زنم اگر يك روز همه‌ي چيزهايي كه به‌م نگفته‌اند را يك‌جا بشنوم دق مي‌كنم؛ از غصه يا از شوق، چه فرقي دارد؟

نمي‌دانم چرا حالا يادش افتاده‌ام:

سال‌ها پيش، جايي خواندم كه «...وَ ما مِن مسجدٍ إلّا هَدّمَه»؛ يعني مسجدي باقي نمي‌ماند كه ويرانش نكند.

كي؟ كِي؟

منجي؛ روزي كه بيايد.

شنيده بودي؟

 

پي‌نوشت: ناشنيده‌ها يا كم‌تر شنيده‌ها معمولاً جذاب‌اند. بعيد مي‌دانم وقت‌ات تلف شود اگر اين را حوصله كني و بخواني. ويرايش‌اش هم كرده‌ام تا خواندنش روان‌تر باشد. دو جور مي‌شود خواندش: جوابيه يا ناگفته. حال هركدام را نداري، آن جور ديگر بخوانش. به تعبير علي ابن ابي‌طالب، فارغ از اسم‌ها ببين حرف چيست.

بعداً چيزكي مي‌نويسم ـ حتماً ـ درباره‌ي بلايي كه «ايدئولوژي» در اين ملك بر سر «تفكر» آورده است؛ با خوب و بدش كاري ندارم.

 

امضا: احمد فرهنگ‌نيا | ساعت 22:17 | صفحه‌ي اختصاصي اين مطلب  | 



كتابي در نمايشگاه كتاب پيدا كردم با اسم «هاشمي بدون روتوش». گفت‌وگوها و ـ به قول خودش ـ بحث و جدل‌هاي صادق زيباكلام است با هاشمي رفسنجاني. انتشارات «روزنه» تازه چاپش كرده. پريروز ديدم رجانيوزي‌ها رويش دست گذاشته‌اند. ياد كتاب خاطرات سال 63 افتادم كه چطور بعد از گيرهاي اين‌شكلي، ناگهان چاپش تمام شد و كمي بعد چاپ‌هاي پاستوريزه‌اش مجدداً وارد بازار شد. بگذريم.

به هر حال حرف‌هاي جالبي در «هاشمي بدون روتوش» زده شده؛ اين‌كه از ابتدا قرار نبوده اصل ولايت فقيه در قانون اساسي باشد و مورد تأييد مرحوم امام هم بوده و هاشمي هم از ابتدا مخالف اين موضوع بوده تا اين‌كه قضيه‌ي قتل‌هاي زنجيره‌اي چي بوده و...

مقدمه‌ي كتاب هم يكي از جالب‌ترين مقدمه‌هاي كتاب‌هاي اين‌دست است كه تا حالا خوانده‌ام. خود زيباكلام نوشته و خوب هم نوشته و خواندني است. تحليل جالب و مختصر و مفيدي هم از اشتباهات وحشت‌ناك تندروهاي دوم خردادي دارد كه آن هم قابل تأمل است.

اگر علاقه‌اي داري به اين‌جور مباحث، اين كتاب را از دست نده. تازه يواش يواش دارد روشن مي‌شود كه چه‌قدر چيزها را به‌مان نگفته‌اند. قضايا كم‌كم دارند خيلي خيلي جالب‌تر مي‌شوند.

 

امضا: احمد فرهنگ‌نيا | ساعت 12:41 | صفحه‌ي اختصاصي اين مطلب  |