تبليغاتX
معقولات

معقولات

درباره‌ى‌موضوعات‌پيش‌پاافتاده

نظر مي‌سنجيم

به نظر شما فرج‌الله سلحشور علاوه بر فيلم ساختن و دستشويي رفتن و ساير كارهاي روزمره‌ي يك هنرمند فيلم‌ساز متعهد مسلمان دائم‌الوضوي عارف رباني، خجالت هم مي‌كشد؟

الف) مي‌كشد، ولي جنس خوب نمي‌كشد!
ب) نمي‌كشد، چون طفلك نقاشي‌اش به اندازه‌ي فيلم‌سازي‌اش خوب نيست!
ج) خجالت را طراح اين سؤال و ساير فريب‌خوردگان آن كارخانه‌ي توهم‌سازي صهيونيسم ـ داخل پرانتز: هاليوود ـ بايد بكشند!
د) برو بابا دلت خوشه!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/29ساعت   توسط احمد فرهنگ‌نيا  | 

دعوت به مراسم جنبيدن

تروريست‌هاي جهان، با زبان خوش متحد شويد! من از همين‌جا اعلام خطر مي‌كنم! اي تروريست‌ها، به داد اسلام برسيد. (اگر مي‌بينيد نمي‌رسيد، موتور بگيريد يك‌جوري برسيد!). اي تهران، اي تبريز، اي مشهد، اي قم، اي فسا، اي نورآباد ممسني، اي علي‌آباد كتول، اي منطقه‌ي آزاد تجاري چابهار!... ديگه جونم براتون بگه... اي اون‌ور آب، اي دنيا، اي كازابلانكا، اي بوداپست، اي استوك‌هُلم، اي استان شانگهاي چين! اي قطب، اي خط استوا، اي نصف‌النهار مبدأ! من اعلام خطر مي‌كنم. من نه تنها اعلام خطر، كه پاش بيفتد آن كار ديگر هم مي‌كنم! آقا بردند. دزديدند. از دست رفتند ذخاير مملكت اسلامي.
لذا به همين مناسبت اولاً يك تمهيدي بينديشيد اين‌هايي كه از دست مي‌روند، يك‌دفعه از دار دنيا هم بروند! اين‌ها كه دارند مي‌روند، خب بقيه‌ي راه را هم ما كمك كنيم بروند! آخرش همه‌مان قرار است بميريم. بالاخره شتري است كه هر جا گير بياورد مي‌خوابد! پس بياييم به هم‌نوع خود كمك كنيم؛ مخصوصاً به هنرپيشه‌گان فريب‌خورده!
دوماً ـ بعد از اين عمليات امدادرساني ـ براي حفظ بقاياي بقيه يك كاري بكنيد. دنيا ديد موي هنرمند ما را! بدبخت شديم! فهميدند زن‌هاي مملكت اسلامي مو دارند! بدبختي از اين بالاتر؟ بجنبيد بابا. يك ماشين اصلاح MOSER مگر چند است؟ من الان مظنّه‌ي بازار دستم نيست ولي بعيد نيست با اين طرح تحول اقتصادي، نه تنها مفت باشد بلكه يك پولي هم بابت خريدش به آدم بدهند! معطل چي هستيد؟ همت كنيد كله‌ي زن‌هاي بازيگرمان را از لوث وجود اين افعي‌هاي سياه پاك كنيم، بريزيم سگ بخورد! هنرمند كچل چه‌ش است مگر؟ خيلي هم آوانگارد است و دنيا ما را تحسين خواهد كرد و اصلاً حديث داريم!
من نمي‌فهمم در سينماي ما كه زنان قهرمان‌مان با روسري مي‌روند دوش مي‌گيرند، ديگر مو به چه دردي مي‌خورد؟! بگذاريم مو داشته باشند كه بروند جلوي تابلوهاي تبليغاتي فيلم‌هاي آن كارخانه‌ي توهم‌سازي صهيونيسم ـ داخل پرانتز: هاليوود! ـ براي ما فيگور خندان بگيرند و گريه‌ي مسلمين را در بياورند؟
در شرايطي كه جمعي از مديران غيور ما دارند به اقصا نقاط غير قابل دسترسي‌شان فشار بي‌امان مي‌آورند تا براي بهينه‌سازي حضور زن در سينما آيين‌نامه توليد كنند، خانم رفته در كفرستان براي ما مو پريشان مي‌كند! استغفرالله! يك جوري هم پريشان كرده كه نه تنها مويش را همه ديدند، بلكه پيچش مويش را هم ديدند! بجنبيد تا دير نشده و بقيه از دست نرفته‌اند.
د بجنبيد د!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/23ساعت   توسط احمد فرهنگ‌نيا  | 

ذكر می‌گویم، همین


لا اله الا الله!
[...]
خدایا، چطوری؟ خوبی؟ خوش می‌گذره؟!...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/21ساعت   توسط احمد فرهنگ‌نيا  | 

لال‌ايم و...؛ گويا مي‌شويم؟

آدم در دو وقت لال‌ماني مي‌گيرد؛ يكي وقتي هيچ حرفي براي گفتن ندارد، يكي وقتي بيشتر از توانش حرف براي گفتن دارد.

پ.ن. هركس كامنت بگذارد كه "خب حالا تو توي كدومشي؟"، [...] است!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/16ساعت   توسط احمد فرهنگ‌نيا  | 

من و جنگ

من با جنگ متولد شده‌ام. كمي ديرتر البته؛ ۲۴ روز. فرقي هم ندارد. چيزي را عوض نمي‌كند اين عدد. در دو هزار و هشت‌صد و فلان‌قدر روز، بيست‌وچهار هم عددي است مثل صفر.

نسبت من با جنگ اما فقط هم‌زماني تولد نيست. من با جنگ، بزرگ هم شده‌ام و بيش از نيمي از كودكي‌ام را با تماشاي جنگ گذرانده‌ام. در يك جهنم مرزي زير سايه‌ي هواپيماهاي عراقي كه ديوار صوتي را مي‌شكستند، كپ كرده‌ام و جيغ كشيده‌ام. براي مسلسل‌هاي سياه پلاستيكي‌ام كه مادر نگران و بي‌طاقت از دوري پدر، خرد و خاكشيرشان مي‌كرد، گريسته‌ام. با صداي شليك ضدهوايي‌هاي پادگان نزديك خانه‌مان، از خواب پريده‌ام. حجله‌ي دوست نوجوان هم‌سايه‌مان را وقتي از مدرسه برمي‌گشتم، مبهوت تماشا كرده‌ام. رد موشكي كه چند لحظه بعدش شيشه‌هاي خانه را مي‌لرزاند، در آسمان سياه دنبال كرده‌ام. و لابد خيلي بچه‌تر از آن بودم كه بدانم نبايد بنشينم و ساعت‌ها به اين فكر كنم كه اگر موشك صاف بخورد وسط خانه‌ي ما چه بلايي بر سر من و مامان و زهرا خواهد آمد! و...

سال‌ها، دقيقاً سال‌ها با اين جمله بغض خودم را خفه كردم: ولي ما دفاع مي‌كرديم؛ به ما حمله شده بود. اين سال‌هاي نزديك‌تر اما، كه بيشتر خوانده‌ام و شنيده‌ام، زور اين جمله هم ديگر به آن بغض نمي‌رسد. شراب تلخ‌تري لازم است.

از جنگ، چيزي براي من نمانده است. جز خاطراتي كه امكان ندارد يادم بروند و امكان ندارد آزارم ندهند. و يك كودكي زخمي. و يك جواني زخمي‌تر. و احترام عجيبي كه براي خون‌هاي ريخته‌شده در آن هشت سال لعنتي، هنوز دارم. خون انسان هر جا بريزد محترم است؛ چه رسد كه براي دفاع باشد و بعد هم زير ظلم.

بگذريم. روزي جنگ بود. روزي ديگر جنگ نبود. اما آن‌ها كه جنگيده بودند هنوز سر جنگ داشتند، آن‌ها كه نجنگيده بودند هم سر جنگ برداشتند. روزي كه جنگ نبود هم جنگ شد! من با جنگ به دنيا آمده‌ام. وقتي جنگ تمام شد، كودكي من هم تمام شد، اما جنگي نو شروع شد. جنگ با من به دنيا آمده بود. من و جنگ، هم‌زاد هم‌ايم. من و جنگ... آه؛ اين هم‌زاد دست از سر من برنخواهد داشت.

اين يادداشت را نوشتم، اما هنوز شروعش نكرده‌ام. هنوز نمي‌توانم شروعش كنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/01ساعت   توسط احمد فرهنگ‌نيا  |