چه هولناك بود درهی من...
این ماجرای قبول قطعنامهی 598، ماجرای عجیب عبرتانگیزیست ها. اگر كسی حوصله كند و حتا تعدادی از همین منابع رسمی مورد تأیید حكومت را هم كمی زیر و رو كند، چیزهای جالبی از حال و هوای مردم و اوضاع و احوال آن روزها دستش میآید.
چند روز پیش، توفیق اجباری برای چند نفرمان پیش آمد تا سر و كلهای بزنیم با منابع تاریخی و داستانی مستند دربارهی این موضوع. نتایج جانگدازی داشت برایمان.
موضوع اصلی كه البته این است: ایران در حضیض بیچارگی و استیصال، «مجبور» به قبول این صلح نیمبند شد و تازه همین هم نتیجهی تلاشهای آمریكای جنایتخوار بود، وگرنه اگر به ما بود كه میخواستیم ظاهراً جدی جدی «تا آخرین نفر» بایستیم!
كلاً «گور بابای دیپلماسی» بودیم و در شرایطی كه اصلاً تلاش نمیكردیم هیچ تصوری از مناسبات جوامع مدرن و قدرت رسانههای جدید داشته باشیم، فكر میكردیم با شعارهای ایدئولوژیك صد تا یك غازمان در حال تحت تأثیر قرار دادن كلیهی مظلومان و مستضعفان جهانایم، در حالی كه اتفاقاً هر چه پرشورتر و انقلابیتر داشتیم در جهت به هم زدن حال جهانیان قدم برمیداشتیم تا هر دولت پیزوری یا ابرقدرتی هر غلطی دلش میخواهد بكند و هر بلایی دلش میخواهد سرمان بیاورد و بقیهی دنیا هم با اطمینان تمام بگویند «حقشان است»!
حالا كاری به این هم نداریم؛ بحثش مفصل است. ماجرا حواشی جذابتری دارد:
همان موقع، بیشتر رزمندههایی كه سالها در جبهه جنگیده بودند و احتمالاً بهترین دوستانشان جلو چشمانشان كشته شده بودند، رسماً از تمام شدن جنگ متأسف بودند... نه؛ «متأسف» اصلاً توضیحدهندهی حال و روز این بندگان خدا نیست. «عصبانی» و «آشفته» و «پریشان» و حتا «صاعقهزده» هم نمیتواند حق مطلب را ادا كند! واكنشهایشان جوری بوده كه انگار تمام شدن سالها جنگ خونین، بزرگترین فاجعهی انسانیای بوده كه میتوانسته اتفاق بیفتد. عاقلترینهایشان البته فكر میكردند كه «ای بابا، حالا چه جوری با ظلم مبارزه كنیم و آدمها را به راه راست هدایت كنیم؟»، اما عمدهترین دلیل ناراحتی بسیاریشان این بوده كه فرصت شهادت در راه خدا را از دست داده بودند.
اصلاً قصد ندارم تحلیل كنم؛ هر كس دلش تحلیل میخواهد خودش برود بخواند و فكر كند. من در حال حاضر فقط بهشدت ناراحتام و میخواهم تند حرف بزنم.
آنقدر در تمام عمرم گرفتار تبعات روانی این جنگ بودهام و ازش گزیده شدهام كه الان حق خودم میدانم اینجوری حرف بزنم.
وقتی كوچكتر بودم، آنقدر آدمهایی كه دوست داشتهام را از دست دادهام و آنقدر چشم در چشم مرگ دوختهام و آنقدر دلم از وحشت اتفاقاتی كه دقیقاً در بیداری كامل شاهدشان بودهام لرزیده است كه الان حق خودم میدانم اینجوری حرف بزنم.
وقتی بزرگتر شدم هم، آنقدر از تفكر ایدئولوژیك آدمهای بیمنطقی كه هم خودشان و هم تفكرات بیمنطقشان حاصل همان جنگ لعنتی بودند، آزرده شدهام كه الان حق خودم میدانم اینجوری حرف بزنم.
آخ كه چهقدر دلم میخواهد تك تك آنهایی كه بعد از شنیدن خبر پایان جنگ، در جبههها توی سرشان زدند یا گریستند یا گوشهای كز كردند یا چهرهشان در هم رفت را پیدا كنم و یكی یك چَك آبدار بخوابانم زیر گوششان!
وقتی داشتیم با بچهها دربارهی آن اوضاع تحیرآور روزهای قبول قطعنامه حرف میزدیم، به این فكر میكردم كه بزرگمردی مثل حسین ابن علی چه پرهیزی از جنگ و خونریزی داشت. به اتمام حجتها و تأسفهای عمیق علی ابن ابیطالب در قبل و بعد از هر جنگی، فكر میكردم.
این داستانی كه در ادامه میآید را بخوانید؛ بعد خودتان انصاف بدهید كه بعد از آن چَكي كه وصفش كردم، آدم دلش نمیخواهد برود همان بلا (بلكه شدیدترش) را سر كسانی كه چنین تصوراتي را برای آدمهای جنگ ایجاد كردند بیاورد؟
«اهل خانه از شنیدن خبر رادیو سر از پا نمیشناختند. كمكم پدر و مادرم متوجه من شدند كه گوشهای نشسته و بغ كرده بودم. اشك در چشمهایم حلقه زده بود و نمیتوانستم چیزی را كه شنیده بودم، باور كنم. بقیه با دیدن حال و روز من آرام در گوشهای نشستند؛ هر چند هنوز خوشحالی در چشمانشان بود. پدر و مادرم وضو گرفتند و نماز شكر خواندند. من به بچهها و حرفهایمان دربارهی شهادت فكر میكردم: همیشه سر حوریها با هم دعوا داشتیم. هر وقت عملیاتی آغاز میشد، هر طور شده بود از هم جلو میزدیم تا حوریهای زیبا و تر و تازه نصیب ما شوند و ناقصالخلقههایشان بمانند برای آنها كه دیرتر شهید میشوند!
حالا من مانده بودم و آرزوی شهادت. نمیتوانستم بپذیرم در حالیكه خیلی از بچهها شهید شدهاند، دیگر عملیاتی در كار نیست تا من هم از بچهها جلو بزنم و برایشان خط و نشان بكشم. پایان جنگ برای من پایان شهادت بود. انگار این قطعنامه درهای شهادت را بر من بسته بود و من را از آرزویی كه هشت سال برای رسیدن بهش جنگیده بودم، جدا كرده بود.»*
تاریخ ازمان به زشتی یاد خواهد كرد.
* این داستان، تخیل نیست ها؛ مستند است. آمادهاش كرده بودیم برای چاپ، برگشت خورد. گفتند آن قسمتهای مربوط به «حوری»اش را دربیاورید، گیر میدهند، نمیشود چاپش كرد.
