تبليغاتX
معقولات

معقولات

درباره‌ى‌موضوعات‌پيش‌پاافتاده

چه هولناك بود دره‌ی من...

این ماجرای قبول قطع‌نامه‌ی 598، ماجرای عجیب عبرت‌انگیزی‌ست ها. اگر كسی حوصله كند و حتا تعدادی از همین منابع رسمی مورد تأیید حكومت را هم كمی زیر و رو كند، چیزهای جالبی از حال و هوای مردم و اوضاع و احوال آن روزها دستش می‌آید.

چند روز پیش، توفیق اجباری برای چند نفرمان پیش آمد تا سر و كله‌ای بزنیم با منابع تاریخی و داستانی مستند درباره‌ی این موضوع. نتایج جان‌گدازی داشت برای‌مان.

 

موضوع اصلی كه البته این است: ایران در حضیض بی‌چارگی و استیصال، «مجبور» به قبول این صلح نیم‌بند شد و تازه همین هم نتیجه‌ی تلاش‌های آمریكای جنایت‌خوار بود، وگرنه اگر به ما بود كه می‌خواستیم ظاهراً جدی جدی «تا آخرین نفر» بایستیم!

كلاً «گور بابای دیپلماسی» بودیم و در شرایطی كه اصلاً تلاش نمی‌كردیم هیچ تصوری از مناسبات جوامع مدرن و قدرت رسانه‌های جدید داشته باشیم، فكر می‌كردیم با شعارهای ایدئولوژیك صد تا یك غازمان در حال تحت تأثیر قرار دادن كلیه‌ی مظلومان و مستضعفان جهان‌ایم، در حالی كه اتفاقاً هر چه پرشورتر و انقلابی‌تر داشتیم در جهت به هم زدن حال جهانیان قدم برمی‌داشتیم تا هر دولت پیزوری یا ابرقدرتی هر غلطی دلش می‌خواهد بكند و هر بلایی دلش می‌خواهد سرمان بیاورد و بقیه‌ی دنیا هم با اطمینان تمام بگویند «حق‌شان است»!

 

من البته شخصاً با دفاع از خودمان و ادامه دادنش تا اواسط سال ۶۱ هم چندان مشكلی ندارم. ملامت آن‌هایی كه در آن شرایط رفتند و جنگیدند را هم بسیار بی‌ربط و مهمل می‌دانم. اما موضوع این است كه قرار بود از خودمان دفاع كنیم، جو گرفت‌مان كه «جنگ، جنگ، تا رفع فتنه از عالم»!

 

بروید بخوانید؛ بروید حرف‌های همین دكتر ولایتی را بخوانید. بروید بخوانید و ببینید حتا عقلای ایران را شور گرفته بود و در حالی كه برای رهایی از مصیبت‌های فاجعه‌باری كه از هر طرف داشت روی سرمان می‌بارید فقط یك ذره تدبیر و شعور لازم بود، به هيچ چیزی جز جنگ فكر نمی‌كردند. دست آخر هم بعد از این‌كه انبوهی خسارت انسانی و اجتماعی و فرهنگی جبران‌ناپذیر نصیب‌مان شد، تازه حساب كار دست همه آمد كه داریم خیلی تند می‌رویم؛ این‌جوری نمی‌شود ادامه داد.

 

حالا كاری به این هم نداریم؛ بحثش مفصل است. ماجرا حواشی جذاب‌تری دارد:

همان موقع، بیشتر رزمنده‌هایی كه سال‌ها در جبهه جنگیده بودند و احتمالاً بهترین دوستانشان جلو چشمانشان كشته شده بودند، رسماً از تمام شدن جنگ متأسف بودند... نه؛ «متأسف» اصلاً توضیح‌دهنده‌ی حال و روز این بندگان خدا نیست. «عصبانی» و «آشفته» و «پریشان» و حتا «صاعقه‌زده» هم نمی‌تواند حق مطلب را ادا كند! واكنش‌هایشان جوری بوده كه انگار تمام شدن سال‌ها جنگ خونین، بزرگ‌ترین فاجعه‌ی انسانی‌ای بوده كه می‌توانسته اتفاق بیفتد. عاقل‌ترین‌هایشان البته فكر می‌كردند كه «ای بابا، حالا چه جوری با ظلم مبارزه كنیم و آدم‌ها را به راه راست هدایت كنیم؟»، اما عمده‌ترین دلیل ناراحتی بسیاری‌شان این بوده كه فرصت شهادت در راه خدا را از دست داده بودند.

 

اصلاً قصد ندارم تحلیل كنم؛ هر كس دلش تحلیل می‌خواهد خودش برود بخواند و فكر كند. من در حال حاضر فقط به‌شدت ناراحت‌ام و می‌خواهم تند حرف بزنم.

آن‌قدر در تمام عمرم گرفتار تبعات روانی این جنگ بوده‌ام و ازش گزیده شده‌ام كه الان حق خودم می‌دانم این‌جوری حرف بزنم.

وقتی كوچك‌تر بودم، آن‌قدر آدم‌هایی كه دوست داشته‌ام را از دست داده‌ام و آن‌قدر چشم در چشم مرگ دوخته‌ام و آن‌قدر دلم از وحشت اتفاقاتی كه دقیقاً در بیداری كامل شاهدشان بوده‌ام لرزیده است كه الان حق خودم می‌دانم این‌جوری حرف بزنم.

وقتی بزرگ‌تر شدم هم، آن‌قدر از تفكر ایدئولوژیك آدم‌های بی‌منطقی كه هم خودشان و هم تفكرات بی‌منطق‌شان حاصل همان جنگ لعنتی بودند، آزرده شده‌ام كه الان حق خودم می‌دانم این‌جوری حرف بزنم.

 

آخ كه چه‌قدر دلم می‌خواهد تك تك آن‌هایی كه بعد از شنیدن خبر پایان جنگ، در جبهه‌ها توی سرشان زدند یا گریستند یا گوشه‌ای كز كردند یا چهره‌شان در هم رفت را پیدا كنم و یكی یك چَك آب‌دار بخوابانم زیر گوش‌شان!

 

وقتی داشتیم با بچه‌ها درباره‌ی آن اوضاع تحیرآور روزهای قبول قطع‌نامه حرف می‌زدیم، به این فكر می‌كردم كه بزرگ‌مردی مثل حسین ابن علی چه پرهیزی از جنگ و خون‌ریزی داشت. به اتمام حجت‌ها و تأسف‌های عمیق علی ابن ابی‌طالب در قبل و بعد از هر جنگی، فكر می‌كردم.

 

این داستانی كه در ادامه می‌آید را بخوانید؛ بعد خودتان انصاف بدهید كه بعد از آن چَكي كه وصفش كردم، آدم دلش نمی‌خواهد برود همان بلا (بلكه شدیدترش) را سر كسانی كه چنین تصوراتي را برای آدم‌های جنگ ایجاد كردند بیاورد؟

 

«اهل خانه از شنیدن خبر رادیو سر از پا نمی‌شناختند. كم‌كم پدر و مادرم متوجه من شدند كه گوشه‌ای نشسته و بغ كرده بودم. اشك در چشم‌هایم حلقه زده بود و نمی‌توانستم چیزی را كه شنیده بودم، باور كنم. بقیه با دیدن حال و روز من آرام در گوشه‌ای نشستند؛ هر چند هنوز خوشحالی در چشمانشان بود. پدر و مادرم وضو گرفتند و نماز شكر خواندند. من به بچه‌ها و حرف‌هایمان درباره‌ی شهادت فكر می‌كردم: همیشه سر حوری‌ها با هم دعوا داشتیم. هر وقت عملیاتی آغاز می‌شد، هر طور شده بود از هم جلو می‌زدیم تا حوری‌های زیبا و تر و تازه نصیب ما شوند و ناقص‌الخلقه‌هایشان بمانند برای آن‌ها كه دیرتر شهید می‌شوند!

حالا من مانده بودم و آرزوی شهادت. نمی‌توانستم بپذیرم در حالی‌كه خیلی از بچه‌ها شهید شده‌اند، دیگر عملیاتی در كار نیست تا من هم از بچه‌ها جلو بزنم و برایشان خط و نشان بكشم. پایان جنگ برای من پایان شهادت بود. انگار این قطع‌نامه درهای شهادت را بر من بسته بود و من را از آرزویی كه هشت سال برای رسیدن به‌ش جنگیده بودم، جدا كرده بود.»*

 

تاریخ ازمان به زشتی یاد خواهد كرد.

 

* این داستان، تخیل نیست ها؛ مستند است. آماده‌اش كرده بودیم برای چاپ، برگشت خورد. گفتند آن قسمت‌های مربوط به «حوری»اش را دربیاورید، گیر می‌دهند، نمی‌شود چاپش كرد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/27ساعت   توسط احمد فرهنگ‌نيا  | 

وقتی آدم، آدم نمی‌شود!

چون جا نبود، كامل چاپ نشد. البته خدایی‌اش تقصیر خودم بود. اولش گفتند «1000 كلمه». گفتم «راه نداره اصلاً». گفتند «خب تو 1200 تا بنویس». چانه زدم، گفتند «حالا تا 1500 تا هم جا باز می‌كنیم برات». شروع كردم به نوشتن، دیدم اوضاع بحرانی است! دوباره تماس گرفتم گفتم «آقا آخرش چند تا؟» گفتند «دیگه نهایتاً 1700 تا بنویس كه مشتری بشی و فك‌ات رو ببندی!» نوشتم، شد 2800 تا! بنده‌ی خدا علی به‌پژوه! جانش را به لبش رساندم تا این متن را نوشتم، آخرش هم مجبور شد بنشید و كلی وقت بگذارد و متنم را جوری كم كند كه به تریج قبایم برنخورد :) خلاصه این‌كه دو هفته پیچاندن و تأخیر و جان كندن و از كار و زندگي افتادن، نتیجه‌ی اخلاقی جان‌كاهی برایم داشت. (البته از این نتایج جان‌كاه، زیاد در زندگی‌ام داشته‌ام اما گویا آدم‌بشو نیستم).

حالا این را می‌خواستم بگویم كه آن متنی كه در شماره‌ی اخیر همشهری جوان درباره‌ی فیلم‌نامه‌ی سريال LOST چاپ شد، كم‌تر از نصف متن اصلی است. در متن چاپ‌شده ـ علاوه بر كلي جرح و تعديل و تلخيص ـ سه تا باكس انتهایی متن اصلی به‌كلی حذف شده‌اند كه چون به نظرم خوب بود همراه بقیه‌ی متن خوانده می‌شدند، این‌جا می‌گذارم‌شان:

 

...

 

در ستایش انسان

بیایید كمی هم بحث محتوایی پیش بكشیم. LOST علاوه بر تمام جذابیت‌هایش، سؤالاتی فوق‌العاده بنیادین طرح می‌كند. یعنی علاوه بر داستان و معما و... موضوعاتی مطرح می‌شود كه ذهن بیننده را مدت‌ها درگیر خودش می‌كند؛ سؤالاتی اساسی درباره‌ی زندگی و درباره‌ی انسان و روابطش. به‌علاوه، داستان سریال ـ دست‌كم تا پایان فصل 4 ـ به‌شدت اخلاقی است. مثل آن قرارداد دوطرفه‌ی give me a word / you have my word بین كاراكترها. این‌جا تنها جایی است كه آدم می‌تواند حدس بزند چه پیش می‌آید: یعنی وقتی‌كه كاراكترها به هم قول می‌دهند. در این سریال هیچ‌كس زیر «قول»ش نمی‌زند. این‌جور جاها تنها مرزهایی است كه سریال قراردادهای خودش را نمی‌شكند. اشتباه نشود؛ سریال شعار دفاع از اخلاقیات نمی‌دهد؛ هرگز. فقط در بین حوادث ناگهان متوجه می‌شوی از یك اتفاق انسانی چه لذتی برده‌ای.

 

آرمانشهری برای ما

داستان خوب، مخاطب را وارد تجربه‌ای می‌كند كه شاید در تمام طول عمرش نتواند چنین تجربه‌ای داشته باشد. اما LOST چگونه این تجربه‌ی شیرین و شگفت را به مخاطبش هدیه می‌كند؟ شاتو بریان می‌گوید «لحظات بحرانی، شور و سرزندگی مرد را دوچندان می‌كند؛ یا به بیانی بهتر، تا زمانی كه پشت مرد به جایی گرم است، هنوز زندگی را آغاز نكرده است». این دقیقاً وضعیت آدم‌های LOST است. این آدم‌ها اگر به مقصد می‌رسیدند، هیچ اتفاق جذابی نیفتاده بود. ولی حالا در جزیره‌ای هستند كه اتفاقاتی در آن می‌افتد. اتفاقاتی كه شاید مرموزند یا شیرین‌اند یا تلخ‌اند اما «اتفاقی» دارد می‌افتد و «اتفاق» شوكی برای شروع زندگی‌های آن‌هاست. این برای آدم‌هایی كه گرفتار روزمرگی‌اند ـ برای همین خود ما ـ فوق‌العاده جذاب است. جزیره اتوپیای ما موجودات روزمره است و در لابه‌لای حوادثش روابط انسانی شكل می‌گیرد، به هم می‌ریزد و دوباره از نو بنا می‌شود؛ درست مثل زندگی.

 

برای تمام فصول

داستان LOST يك داستان جهانی، بی‌زمان و بی‌مكان است. اگرچه قطعاً ویژگی‌هایی منطقه‌ای دارد و ما به اندازه‌ی یك آمریكایی آن‌ها را درك نمی‌كنیم؛ مثل «قصه‌ي عامه‌پسند» تارانتینو كه ما هیچ‌وقت لذت یك آمریكایی از این اثر را نمی‌بریم. اما ماجرا این است كه من ایرانی هم اتفاقات و روابط میان آدم‌های این سریال را درك می‌كنم. LOST می‌تواند در رده‌ی شاهكارهایی باشد كه در هر زمان و مكانی دیده می‌شوند و فهمیده می‌شوند. شاهكارها همان‌ها هستند كه زمانی پدربزرگ‌های ما می‌دیده‌اند و لذت می‌برده‌اند و حالا ما از آن‌ها همان قدر لذت می‌بریم. از تلویزیون بعید است اما LOST یكی از شاخص‌ترین و نمونه‌ای‌ترین سریال‌های تلویزیونی دوران ماست كه در چنین اندازه‌ی غول‌آسایی برگزار می‌شود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/24ساعت   توسط احمد فرهنگ‌نيا  | 

آقای مشاور هنری درباره‌ی هنر

«از ابتدا چندین مرتبه اعلام كردیم كه نشست‌های مشترك برای بررسی مسایل هنری و سینمایی برگزار شود، ولی تا كنون این كار صورت نگرفته و شاید دوستان ما در وزارت ارشاد، برگزاری چنین نشست‌هایی را ضروری نمی‌دانند».

ببینید آش‌های این آقای جواد شمقدری دیگر چه‌قدر شور است كه حتا تندروئی مثل حسین صفار هرندی هم حاضر نیست با او سر یك میز بنشیند برای «بررسی مسایل هنری و سینمایی». البته من معتقدم جماعت افسرده‌ی ایرانی طبعاً باید از برگزاری چنین نشست‌هایی استقبال كند. چراكه كلاً «سر و كله زدن صفار هرندی و جواد شمقدری در باب فرهنگ و هنر» به‌صورت بالقوه می‌تواند دست‌مایه‌ی یك سریال درخشان طنز 90 شبی باشد كه ایده‌های رضا عطاران و مهران مدیری و پیمان قاسم‌خانی، 100 سال به گرد پای ایده‌های جذابش نرسند.

برگردیم سر حرف اصلی. تمام ایده‌های جواد شمقدری برای سامان دادن به اوضاع سینمای مملكت (به تصور خودش) عبارت است از یك‌سری لفّاظی‌های تند بی‌مبنا و بی‌معنا. وگرنه كسی كه لالایی بلد است قاعدتاً در نهایت باید بتواند یك چرت كوچولو بزند! خب آقا جان، درد ارزش‌ها و آرمان‌ها و اندیشه‌های دینی و فرهنگ انقلاب و اعتقادات ملت مسلمان ایران و مسایل انقلابی و حركت آرمان‌خواهانه‌ی ملت گرفته‌ای؟ اولاً خدا شفا بدهد؛ دوماً خب برو بساز ببینیم چی می‌سازی.

البته كه ساخته است، و البته كه دیده‌ایم ساخته‌های او چه معجون‌های ناگواری از آب درآمده‌اند.

این وسط گیر دادن او به لیبرال بودن جمیع منتقدین این مرز و بوم خیلی هیجان‌انگیز است واقعاً! گیریم منتقدهای ما همه لیبرال؛ این‌كه این قضیه چه ربطی به وضعیت سینما و بی دغدغه بودن سینماگران ما از نگاه شمقدری دارد، معادله‌ای است پیچیده كه فقط خداوند متعال، قادر به حل آن است.

حالا اصلاً ماجرای این حرف‌های جدید آقای شمقدری از كجا شروع شده؟ از این‌جا: آقای ضرغامی كه در سراشیبی دوران مدیریتش بر سازمان صدا و سیماست، در یك جمعی اعلام كرده كه «سیمای جمهوری اسلامی» نمی‌تواند بسیاری از محصولات «سینمای جمهوری اسلامی» را پخش كند، چون ممكن است دل خلایق به زلف پریشان بازیگران زن گره بخورد و از راه به در شوند. اظهار نظر آقای ضرغامی به جای خودش قابل بحث است، اما جذاب‌تر این است كه این ماجرا فرصت لازم را برای جواد شمقدری مهیا كرده تا نظرات هرچه تكان‌دهنده‌تر و بی‌ربط‌تری در باب انحراف سینما صادر كند.

آدم می‌ماند سرگردان كه چه‌طوری به این اسطوره‌ی اعتماد به نفس بفهماند كه آقا جان، در تمام دنیا استانداردهای سانسور در سینما و تلویزیون متفاوت است و به دلیل تفاوت این دو مدیوم و میزان تنوع مخاطبانشان، خط قرمزهای سینما كمتر از خط قرمزهای تلویزیون است و امكان نظارت و كنترل بر مخاطبان سینما و تلویزیون، بسیار متفاوت است و بنابراین كاملاً بدیهی است كه خیلی از محصولات سینمایی قابلیت پخش از تلویزیون را نداشته باشند. این چه ربطی به منحرف بودن سینماگران و لیبرال بودن منتقدان دارد آخر؟

اصولاً تصور جواد شمقدری (و خیلی‌های دیگر مثل او) از فرهنگ و هنر ـ و مشخصاً سینما ـ آدم را یاد رهبران و تئوریسین‌های افراطی و خشك‌مغز آلمان و ایتالیا و شوروی در نیمه‌ی اول قرن بیستم می‌اندازد. وقتی یك مسلمان نتواند از بند تعصبات ایدئولوژیك بی‌جايش رها شود نتیجه‌اش تبدیل شدن به یك شبه فاشيست / شبه كمونیست است. وگرنه مسلمان سالم دیگر این‌قدر می‌فهمد كه شاید برای يك سینماگر (همیشه یا در مواردی)، «فرهنگ انقلاب» و «اعتقادات ملت مسلمان» و «مسایل انقلابی» و «حركت آرمان‌خواهانه» جذابیت دراماتیك چندانی نداشته باشد و او دلش بخواهد مثلاً درباره‌ی «بحران روابط زناشویی در یك جامعه‌ی شبه مدرن» يا ده‌ها موضوع داستانی دیگر كه امكان بهتری برای قصه گفتن فراهم می‌كند فیلم بسازد؛ یا اصلاً دلش بخواهد تجربیات فرمی بكند؛ یا اصلاً بخواهد برای گذران امور زندگی‌اش فیلم تجاری و گیشه‌ای با حضور ستاره‌هاي عامه‌پسند سینما بسازد.

یك مسلمان شبه فاشيست / شبه كمونیست، این موضوعات به این سادگی را اصلاً درك نمی‌كند. چنین آدمی اصلاً نمی‌تواند به سینما نگاه فرهنگی و هنری داشته باشد. معیار او برای تعیین ارزش آثار هنری، معیارهای زیباشناسانه و فرهنگی نیست بلكه معیارهای ایدئولوژیك و سیاسی است.

از همه بامزه‌تر این است كه جواد شمقدری با این سطح درك از مقولات فرهنگی و هنری، «علت اصلی این بی‌توجهی را عدم شناخت مسئولان وزارت ارشاد با مقوله‌ی هنر و سینما عنوان كرد»ه است. حالش را ببرید!

اصلاً به خاطر همین چیزها می‌خواهم به حسن انتخاب آقای احمدی‌نژاد تبریك بگویم. رئیس جمهوری اسلامی و مشاور «هنری»اش خوب به هم می‌آیند الحمدلله. واقعاً «بیله دیگ، بیله چغندر».

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/18ساعت   توسط احمد فرهنگ‌نيا  | 

كأنّه پشگل گوسفند!

تا حالا فكر كرده‌ای چند سازمان و نهاد و ارگان و تشكل و NGO (!) و انجمن و جمعیت و شورای دولتی و حكومتی مثل پشگل گوسفند توی این خراب‌شده ریخته‌اند كه اگر یك روز ساختمان‌های عظیم چندده طبقه‌ی اصلی‌شان همراه با ساختمان‌های فرعی و كل كاركنان‌شان* زیر گِل بروند، هیچ آب از آب تكان نمی‌خورد؟ به معنای واقعی كلمه؛ یعنی اوضاع نه بدتر می‌شود نه حتا بهتر! هیچ، هیچ، هیچ اتفاقی نمی‌افتد. بودن و نبودنشان مطلقاً فرقی ندارد؛ فقط عين زالو بودجه می‌مكند. این حجم پوچی حیرت‌انگیز نیست؟ جالب است كه یكی از اهداف اصلی اكثر این‌ها هم احتمالاً «مقابله با امواج نیهیلیسم در جامعه‌ی اسلامی» است. مثلاً؟ همین «سازمان ملی جوانان». كسی هست بداند این سازمان الان دقیقاً چه كار می‌كند؟ چه دردی دوا می‌كند یا حتا چه دردی اضافه می‌كند؟! هیچ فكر كرده‌ای اگر همین فردا روزنامه‌ها بنویسند این سازمان از بیخ و بن ریشه‌كن شده، اصلاً هیچ اهمیتی برای هیچ‌كدام‌مان نخواهد داشت؟ یعنی همان كه گفتم: آدم حتا نمی‌تواند خوشحال باشد كه اوضاع بهتر می‌شود.

بابا واقعاً كه «صعب روزی، بوالعجب كاری، پریشان عالمی»!

 

* توضيح تأخيري: گويا اين كلمه‌ي «كاركنان»، باعث سوءتفاهم و رنجش بعضي از دوستان شده. من اشتباه خودم را مي‌پذيرم كه براي رساندن منظورم از كلمه‌ي درستي استفاده نكرده‌ام. اگرچه ـ به طرز عجيبي ـ بعضي از دوستان، كل اين يادداشت 170 كلمه‌اي را به پاي اشتباه تك‌واژه‌اي‌اش سر بريده‌اند! فكر مي‌كردم خيلي واضح است كه روي حرف من با كارمندان يك مجموعه نيست بلكه منظورم سياست‌گذاران و مديراني هستند كه علاوه بر هدر دادن امكانات، وقت و عمر نيروهايشان را هم تلف مي‌كنند و آن‌ها را ـ كه حتماً در ميانشان آدم‌هاي به درد بخور هم پيدا مي‌شود ـ تبديل به نيروهايي بدون مصرف كرده‌اند. به هر حال، معذرت مي‌خواهم و درخواست مي‌كنم لطفاً به جاي آن كلمه هر كلمه‌ي ديگري كه فكر مي‌كنيد بهتر است جايگزين كنيد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/09ساعت   توسط احمد فرهنگ‌نيا  | 

خاموش كن اون اسپيكر لعنتي رو!

زنك بدكاره برداشته بچه‌اش را مُثله كرده. خب به درك. به جهنم. تو چرا برمي‌داري عكس‌هاي باكيفيت و شرح جزء به جزء كثافت‌كاري‌اش را مي‌گذاري توي وبلاگت؟ كه چي بشود مثلاً؟ غصه‌ي اين را داري كه چرا آدم‌ها روحشان را به شيطان فروخته‌اند؟! غم‌باد نابودي انسانيت گرفته‌اي؟! اي مرگ بگيري از این غم باد، بميري. كه معلوم نيست اصلاً چه فكري مي‌كني كه قرار است پخش اين لجن چه اثري بر كجا بگذارد. كه اصلاً فكرت كجا بود؛ كه اگر فكر مي‌كردي، شعورت مي‌رسيد اين آشغالي كه داري به خورد مخاطبت مي‌دهي، چه گندي مي‌زند به اعصاب گُرگرفته‌اش.

شما را به خدا اين كارها علامت انسان‌دوستي‌اند مثلاً؟ علامت دغدغه داشتن‌اند؟! شايد من احمق‌ام، نمي‌فهمم؛ يكي بگويد تكليف ما را هم روشن كند خب. اي لعنت به من اگر يك بار ديگر روي لينك لعنتي وبلاگ تو كليك كنم. اي بشكند اين دستان همه‌مان...

حرف براي گفتن نداريم، قدرت تحليل يك اتفاق را نداريم، بلد نيستيم از نگاه خودمان به دور و برمان بگوييم، مي‌رويم مي‌شويم اسپيكر رسانه‌هاي جديد. همان زرزرهاي اين پديده‌هاي بي‌روح مدرن را مثل يك مشت طوطي احمق تكرار مي‌كنيم و حواسمان هم نيست كه يكي از آفت / كاركرد / ترفندهاي خود همين رسانه‌ها، «تكرار» است و همين تكرار، مهم‌ترين موضوعات انساني را در حد توالت رفتن روزانه عادي و مبتذل مي‌كند. موضوع به اين سادگي را نمي‌فهميم، ولي اصرار داريم تمام ابناي بشر را از خواب غفلت بيدار كنيم. عجبا!

گفت «صعب روزي، بوالعجب كاري، پريشان عالمي»؛ شده حكايت همين روزگار ما.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/05ساعت   توسط احمد فرهنگ‌نيا  |