حدس ميزنم اگر يك روز همهي چيزهايي كه بهم نگفتهاند را يكجا بشنوم دق ميكنم؛ از غصه يا از شوق، چه فرقي دارد؟
نميدانم چرا حالا يادش افتادهام:
سالها پيش، جايي خواندم كه «...وَ ما مِن مسجدٍ إلّا هَدّمَه»؛ يعني مسجدي باقي نميماند كه ويرانش نكند.
كي؟ كِي؟
منجي؛ روزي كه بيايد.
شنيده بودي؟
پينوشت: ناشنيدهها يا كمتر شنيدهها معمولاً جذاباند. بعيد ميدانم وقتات تلف شود اگر اين را حوصله كني و بخواني. ويرايشاش هم كردهام تا خواندنش روانتر باشد. دو جور ميشود خواندش: جوابيه يا ناگفته. حال هركدام را نداري، آن جور ديگر بخوانش. به تعبير علي ابن ابيطالب، فارغ از اسمها ببين حرف چيست.
بعداً چيزكي مينويسم ـ حتماً ـ دربارهي بلايي كه «ايدئولوژي» در اين ملك بر سر «تفكر» آورده است؛ با خوب و بدش كاري ندارم.
+ نوشته شده در جمعه
1387/02/27ساعت   توسط احمد فرهنگنيا
|
كتابي در نمايشگاه كتاب پيدا كردم با اسم «هاشمي بدون روتوش». گفتوگوها و ـ به قول خودش ـ بحث و جدلهاي صادق زيباكلام است با هاشمي رفسنجاني. انتشارات «روزنه» تازه چاپش كرده. پريروز ديدم رجانيوزيها رويش دست گذاشتهاند. ياد كتاب خاطرات سال 63 افتادم كه چطور بعد از گيرهاي اينشكلي، ناگهان چاپش تمام شد و كمي بعد چاپهاي پاستوريزهاش مجدداً وارد بازار شد. بگذريم.
به هر حال حرفهاي جالبي در «هاشمي بدون روتوش» زده شده؛ اينكه از ابتدا قرار نبوده اصل ولايت فقيه در قانون اساسي باشد و مورد تأييد مرحوم امام هم بوده و هاشمي هم از ابتدا مخالف اين موضوع بوده تا اينكه قضيهي قتلهاي زنجيرهاي چي بوده و...
مقدمهي كتاب هم يكي از جالبترين مقدمههاي كتابهاي ايندست است كه تا حالا خواندهام. خود زيباكلام نوشته و خوب هم نوشته و خواندني است. تحليل جالب و مختصر و مفيدي هم از اشتباهات وحشتناك تندروهاي دوم خردادي دارد كه آن هم قابل تأمل است.
اگر علاقهاي داري به اينجور مباحث، اين كتاب را از دست نده. تازه يواش يواش دارد روشن ميشود كه چهقدر چيزها را بهمان نگفتهاند. قضايا كمكم دارند خيلي خيلي جالبتر ميشوند.
+ نوشته شده در شنبه
1387/02/21ساعت   توسط احمد فرهنگنيا
|
عقلا اين يكي دو روزه با شيوههاي مختلف خرفهمم كردهاند كه «خودت را سانسور كن». من هم ديگر حوصلهي جر و بحث ندارم، حوصلهي نوشتن هم فعلاً ندارم. خلاص.
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/02/18ساعت   توسط احمد فرهنگنيا
|
پيشنوشت: اين پست، يك پست پستمدرن است كه تشكيل شده از تعدادي قطعات بيربط و ربطش به من ربطي ندارد؛ با خودتان! اينها را بايد مينوشتم وگرنه هم من از دست ميرفتم هم مطالب!
سوم اينكه از وحيد و پدرخوانده جداً به پنج زبان زندهي دنيا عذر ميخواهم: ببخشيد، ايسكيوزمي، باغشلا، سايونارا، اسكوزهموآ! واقعاً باعث خجالت است اينهمه تأخير؛ ميدانم و هيچ عذري هم نميآورم كه اهل فكر گفتهاند بدتر از گناه است. پس در نهايت شرمساري و به شيوهي پاورچين، اين پست را شروع ميكنم با جواب دعوتهاي اين رفيق كچلم (سرباز است طفلك!) و اين رفيق شاكيام (مثل خودم!):
اينجا و اينجا
دوم اينكه چند روز پيشتر توي تاكسي نشسته بودم و راديو هم روشن بود. گويندهي راديو ناگهان با يك شور انقلابي هوار كشيد «خب ميدونيد كه ديروز روز ملي خليج فارس بود...» كمي مكث كرد، گفت «...اصلاح ميكنم...» منتظر بودم مثلاً بگويد امروز است يا ـ چه ميدانم ـ بگويد پريروز بود مثلاً. فكر ميكنيد طرف چه جوري ادامه داد؟ با همان حرارت قبلي مجدداً عربده كشيد «...روز ملي خليج هميشه فارس بود»! گمانام شعارزدگي دارد بهتدريج عقل فرد فرد ملت ما را زايل ميكند.
و
اول اينكه [...]
+ نوشته شده در شنبه
1387/02/14ساعت   توسط احمد فرهنگنيا
|
خواهر كوچكترم ـ كلافه و دلخور ـ درميآيد كه «داداش چرا ديگه دنياي تصوير نميگيري تو؟» تازه ميفهمم اين چند روزي كه بيشتر از قبل سراغ كولهام ميآمده، براي چي بوده. ميگويم «تعطيلش كردن، داداش. توقيف شد.» چشمهايش تا حد امكان گرد ميشوند و «چرا»ي كشدار و غمگيني ميگويد.
جواب دارد؟ سرم را برايش تكان ميدهم كه يعني چه ميدانم. كلافهتر و دلخورتر ميرود توي اتاقش. دقيقاً اولين جملهي بعدي كه در فضاي اتاق پر ميشود را مجري تلويزيون ميگويد: «...رأي ميدهيم تا از اين آزادي كه آسان هم به دست نيامده، پاسداري كنيم و...» چه حسن تصادفي! قيافهام بايد تماشاييتر از هميشه شده باشد.
پينوشت تأخيري: اين را هم قبلتر نوشتهام. اگرچه متن به در و ديوار ميزند اما چندان هم بيربط نيست؛ شايد بيشتر به كامنتها. بعدها شايد به بهانهاي ديگر ـ به شرط حوصله و فراغت ـ مفصلتر و دقيقتر بگويم.
+ نوشته شده در جمعه
1387/02/06ساعت   توسط احمد فرهنگنيا
|
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/02/03ساعت   توسط احمد فرهنگنيا
|