پيشنوشت: اين اصل مطلبي است با امضاي منِ گردنشكسته در همين شمارهي اخير «همشهري جوان» چاپ شد. فعلاً ديگر هيچ رمقي براي هيچ حرف اضافهاي ندارم. آن قسمتهايي كه عوض يا حذف شدهاند را با رنگي ديگر مشخص كردهام.
قرباني اصلي، «داستان» است
اعتراض به محصولات داستاني سينما و تلويزيون دارد كمكم به يك كمدي ملي تبديل ميشود! عادت كردهايم با پخش هر محصول جديد، جماعتي از يك گوشهي مملكت، علم قيام بلند كنند كه «اهانت شد... تهمت زدند...» و از اين دست. تازهترين ماجرا مربوط به سريال «مرد هزارچهره» بود كه هم باعث اعتراض يك ادارهي دولتي شد و هم گروهي از هنرمندان دلخور شدند. البته اعتراضهاي جستهگريخته به قسمت مربوط به هجو محافل ادبي، موضوع ديگري است و به جاي خودش قابل بحث. اما منظور اين يادداشت، اعتراضهاي نوع اول است و اينكه ما چرا اينجوري هستيم؟ شنيدهايد «در يك دعوا همهي طرفها مقصرند»؟ حكايتِ اينجاست.
مخاطب ما عادت كرده از هر اتفاق ريز در فيلمها يا سريالها يك نشانهي بيربط بسازد و بلافاصله قصد و غرضي بيرون بكشد و بهاصطلاح «مچ بگيرد». يعني «ما» هيچ شناختي از داستان و درام نداريم و بلد نيستيم با داستانها مثل داستانها برخورد كنيم. جامعهي ما خيلي وقتها «بيجنبهبازي» درآورده. بساطي كه سر فيلم «مارمولك» به راه افتاد را كه يادتان نرفته؟ كاري به دلايل آن رفتار تا حدودي هيستريك جامعه ندارم، مهم اتفاقي است كه افتاد. اين واكنشهاي بيمنطق و مسخرهي خود «ما» باعث ايجاد چنين توهمي شده كه «هر كاراكتر و اتفاق و ديالوگي قطعاً تأثيرات مخربي ميگذارد». راستش اين يكي از علائم تأسفبرانگيز نحيف بودن فرهنگ ماست. بنابراين هر جماعتي كه احساس ميكند ممكن است جامعه ـ فقط به بهانهي يك فيلم معمولي ـ به آنها تعرض كند يا تصور بيجايي پيدا كند، آرامش ندارد و اعتراض ميكند. اما همين اعتراضها هم گاهي از روي يك دغدغهي بسيار بياهميت است؛ مثل اعتراض دفترداران به «ميوهي ممنوعه». كسي شكي در تأثيرگذاري فيلمها و سريالها ندارد اما آيا واقعاً اين تأثيرگذاري را بيش از حد جدي نميگيريم؟
از طرف ديگر، اين فقط ساختهي ذهن جامعه نيست كه فيلمساز با استفاده از جزئيات اثرش ميخواهد «حرفي بزند»، بلكه درامپردازهاي ما هم چه بسيار كارهايي كردهاند كه ربطي به قصهپردازي نداشته و خودشان باعث شكلگيري آن توهم شدهاند. از همان ابتداي تاريخ سينماي ما اكثر سينماگرهاي ما «درام» را پيش پاي «حرف» قرباني كردند و خب نتيجهاش چنين اوضاعي است.
اما دعوا طرف ديگري هم دارد: مديريت فرهنگي. قضيه مال امروز و ديروز نيست و حتي به قبل و بعد از انقلاب هم ربطي ندارد. در واقع مديريت فرهنگي علاوه بر تعيين تكليف براي فيلمساز، ناخودآگاه تعيين كرده كه جامعه «چگونه فيلم ببيند». مديريت فرهنگي ما هميشه دچار سوءتفاهم دربارهي سينما و تلويزيون بوده و با تصميمات عمدتاً نابهجا در توبيخها يا تشويقهاي بيدليل، اين وضعيت آشفته را ترتيب داده. مثلاً وقتي در جشنوارههاي ما باب شده كه هر تشكيلات بيربطي بنا به يك دليل سست و خندهدار از يك فيلم تقدير كنند، در واقع يكي از بدترين ضربههايي است كه داريم بر «فرهنگ فيلم ديدن» و «داستانگويي» وارد ميكنيم.
به هر حال اشكال كار از هر كجا كه هست باشد؛ نكتهي مهم اين است كه «ما» از داستانها لذت نميبريم. چشممان مدام پي نشانههاي بيربط است و «خودمان» با دست «خودمان» داريم دايرهي خط قرمزهاي اجتماعي را هرروز تنگتر ميكنيم. اين وسط، قرباني اصلي «داستان» است. در چنين شرايطي فيلمساز ما دست و دلش ميلرزد كه چهار خط داستان و شخصيت طراحي كند، مدير فرهنگي هم مدام گوش به زنگ است كه به تريج قباي كسي برنخورد. بنابراين سريالها كوتاه ميشوند و فيلمها اكران نميشوند. ديگر همهمان شورش را درآوردهايم.
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/01/26ساعت   توسط احمد فرهنگنيا
|
نشد. نميشود. هر كاري كردم كه از تكراري نوشتن فرار كنم، نشد كه نشد كه نشد. ايام عيد هر جا مينوشتم يا ميرفتم و مينشستم و برميخاستم، تا چشمم بيايد به جمال همه عادت كند يكي از يك گوشهي مجلس ميگفت «فلان فيلم... تلويزيون...» و بعد سر درد دل باز ميشد و خلاصه چنان كه افتد و داني، يك جوش مفصل ميخورديم! اما باز همين دو روز پيش كه ديگر كمكم آن مكالمات دردناك نوروزي يادم رفته بود، يكي از رفقاي ايام قديم را بعد از سالي در تالار بزرگ كشور ديدم و سلام نكرده و عليك نشنيده، درآمد كه «اين چرت و پرتها چيه كه توي همشهري مينويسي؟»...
...تنبلي كردم و صبح دير بيدار شدم و الان براي نوشتن ادامهي مطلب، فرصت ندارم. باشد براي وقتي از سفر برگشتم.
پينوشت: من دارم كمكم مطمئن ميشوم وزير ارشاد اسلامي، يك بيماري سختي دارد بندهي خدا. و الّا آدمي كه به لحاظ عقلي و روحي كاملاً سالم باشد، اينجور صحبت نميكند، ميكند؟
+ نوشته شده در پنجشنبه
1387/01/22ساعت   توسط احمد فرهنگنيا
|
15 سال از مرگ مرتضي آويني گذشته است. تصور بودن چنين آدمي در شرايط روزگار ما تصور جالبي است. گرچه نتيجهي بودن او را نميشود با قطعيت گفت، ولي به نظرم كلاً حيف شد! برايم بسيار بسيار جذاب است وقتي فكر ميكنم آن آدم ـ با آن شيوهاي كه در پيش گرفته بود ـ اگر امروز بود و حرفهاي رهبران كشور ـ از اولين تا آخرين ـ را ميشنيد ممكن بود چه واكنشي نشان بدهد. برايم خيلي جذاب است. خيلي خيلي جذاب. فرض كن مثلاً با صفار هرندي چه جوري برخورد ميكرد؛ فكر كن! يا مثلاً دربارهي طرح ارتقاي امنيت اجتماعي چه چيزهايي ميگفت. يا در برابر رئيس جمهور مكتبي چه موضعي ميگرفت. يا در برابر اين جريان نامگذاريهاي نبوغآساي اين سالها چه ميكرد. يا... نه، بيخيال. كمي احمقانه است فكر كردن به اين چيزها. فعلاً كه او نيست و ما هستيم. بهتر است ببينيم از دست خودمان چي برميآيد.
15 سال از مرگ مرتضي آويني گذشته است و مؤسسهي روايت فتح مثل هر سال براي او بزرگداشت گرفته و مثل هر سال آدمهاي مختلفي خواهند آمد و مثل هر سال در حاشيهي مراسم اصلي، يك مشت ابله معركه خواهند گرفت و مثل هر سال هيچ اتفاقي نخواهد افتاد غير از بهرهمند شدن از تماشاي اتفاقات و آدمهاي بامزهي اعصابخردكن* و عبرتآموز كه هر سال نسخههاي متفاوتشان را گوشه و كنار مراسم ميشود ديد؛ كافي است چشمت را باز كني.
مراسم سهشنبه است؛ بيستم فروردين. ساعت 3 تا 5 بعدازظهر. ميدان فاطمي، تالار بزرگ كشور.
پينوشت: به خيلي از سايتها كه سر ميزنم ميبينم نوشتهاند «مرتضي آويني» يا «سايت رسمي مرتضي آويني» يا «سايت روايت فتح» يا هر چيزي از اين دست، و لينك دادهاند به اينجا. به مقدساتتان قسم اينجا نهتنها سايت رسمي آويني و روايت فتح نيست بلكه اين دوستان هيچ ربطي به آويني و روايت فتح ندارند. اينها جزو همان جماعت معركهگيرند. سايت رسمي اين است. جايي اگر ديدي و برايت مهم بود، تذكر بده؛ دستت درد نكند.
* اتفاقات و آدمهاي بامزهي اعصابخردكن، گونهي خاصي از اتفاقات و آدمها هستند كه تا نخوري... ببخشيد، تا نبيني نداني!
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/01/18ساعت   توسط احمد فرهنگنيا
|
موجودي معلوم الحال و مجهول الآينده موسوم به كرگدن بانو دعوتم كرده به يك بازي؛ بايد هفت آرزوي محالم را بگويم. خب من البته جوان هستم و ـ هفت چيست ـ هفتصد و بلكه بيشتر آرزو دارم و آرزو هم بر جوانان عيب نيست. پس شركت در اين بازي را ميپذيرم. و باور كنيد بازي كلاً چيز خوبي است و خاصيتهاي بسياري دارد. تابلوترينش اين است كه آدم با واقعيات مثل يك شوخي روبهرو ميشود و اين باعث ميشود توطئهي واقعيتها مبني بر نابود كردن زندگي آدمها ـ عليالخصوص خيالپردازها ـ نقش بر آب شود. پس من هم تلاش ميكنم بازي بودن بازي را رعايت كنم و نگذارم با چيزهاي ديگر قاتي شود. بايد به قواعد بازي احترام گذاشت. تو هم اگر قاعدهي بازي را بلدي، پس قاعدتاً (اي بابا چهقدر قاعده، قاعده گفتم!) به آن احترام ميگذاري و تفسيرهاي عجيب و غريب نميكني از اين آرزوهاي محال.
خلاصهاش اين است كه خيلي دلم ميخواهد:
1ـ يك بعدازظهر، «دجّال» (يا آنتيكريست يا ضدمسيح يا ابليس يا هر خري كه هست) را به يك فنجان قهوه دعوت كنم و او بگذارد كه با خرش (يا هر وسيلهي نقليهي ديگري كه دارد) بروم يك دوري بزنم؛ و تمام اينها بدون اينكه خدا غضبش بگيرد اتفاق بيفتد!
2ـ با يك اسكيموي واقعي بروم شكار خرس قطبي و بعد او از من خوشش بيايد و دخترش را به همسري من درآورد و در يكي از آن كلبههاي يخي نيمدايره زندگي جديدم را شروع كنم و هرروز صبح با پدرزنم بروم شكار خرس! (و صد البته يك روز هم با زنم دعوايم بشود و كار بالا بگيرد و من برگردم سر كار و زندگي خودم!)
3ـ در معبد شائولين كلاس تاريخ سينما و نقد فيلم داشته باشم و در ازاي دستمزدم، انواع فنون خفيه و رموز خفنيه ياد بگيرم!
4ـ با يك آدمكش در صبح روزي كه ميخواهد برود يكي را راستي راستي بكشد، صبحانه بخورم و با صحبتهايي كه سر ميز با هم داريم، او را از تصميمش منصرف كنم!
5ـ پدرها و مادرها نه تنها آرزو نداشته باشند بچههايشان را عروس و داماد ببينند، بلكه در پايان سنين نوجوانيِ بچهها حالشان از بچههايشان به هم بخورد و آنها را مجبور كنند كه خانه را ترك كنند و بروند رد زندگي خودشان! (و كلاً تشكيلاتي به نام «كانون گرم خانواده» غيرقانوني اعلام بشود!)
6ـ پیتر جکسون براي سهگانهي عظيم جديدش به اين نتيجه برسد كه در سرتاسر عالم فقط من براي ايفاي نقش قهرمان اول فيلمش مناسبام!
7ـ هفت نفر هفت تا كار را ترك بكنند: آقاي خامنهاي رهبري را، آقاي احمدينژاد لبخند زدن را، محمد نوريزاد فيلمسازي را، سعيد مرتضوي قضاوت را، صفار هرندي حرف زدن را، فاطمه رجبي نوشتن را و کلاً هر کسی هر کاری که بلد نیست را!
پينوشت از روي جرزني: هشتمين آرزوي محال اينكه در سايهي حكومت فخيمهي فعليمان خفه شوم و اينقدر غر نزنم!
پينوشت از روي مرض: من رد اين توطئهي شبهصهيونيستي را تا دوازده پشت گرفتهام؛ همين بهاصطلاح بازي هرمي را عرض ميكنم. من را كه ميدانيد كي دعوت كرده؛ پس هيچچي. اما او را ماري دعوت كرده، ماري را كاسني، كاسني را افرا، افرا را امين، امين را پندار، پندار را سياهه، سياهه را ابنهيچكس، ابنهيچكس را خراب، خراب را بهي، بهي را رهام، رهام را كتايون، كتايون را ماري و... فكر كنم از اينجا به بعد ديگر براي ردگيري بيشتر به تعدادي سرباز گمنام نياز داشته باشيم! (كسي جدي نگيرد يكوقت! منظورم اين است كه اينها را هم اگر حال داشتي بخوان. توشان چيزهاي خوبي گير ميآيد. و هم اينكه ببين چهطور يك حرف تا بچرخد و به دست آدم برسد تغيير ميكند؛ مثلاً 5 ميشود 7 و...)
پينوشت از روي خوشخيالي: اين دوستان را هم دعوت ميكنم بيايند دور هم باشيم: حامد، محمد، ايمان، احسان، رضا، اين يكي رضا، جلال، حسين، سنا، محمدحسين، هما، زهرا، ميلاد، تيرمن، مرضيه، عليرضا و يك انسان نه چندان معمولي!
(توضيح ضروري: تعداد زياد نفرات مدعو، هم به اين علت است كه هرچه بيشتر باشيم بيشتر خوش ميگذرد و هم به اين علت كه اينجوري احتمال اينكه دستكم يكي دو نفر آدم حسابم كنند و دعوتم را بپذيرند بيشتر است!)
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/01/14ساعت   توسط احمد فرهنگنيا
|
Living is easy with eyes closed
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/01/12ساعت   توسط احمد فرهنگنيا
|
اِ؟ پس اينطوري بوده. ميگفتم ها كه يك كاسهاي زير نيمكاسه هست؛ آخر من بعيد ميدانستم پليس كشورمان چهرهي خشني داشته باشد. اين بازيهاي تابستان و پاييز 86 هم اصلاً از همان اول، يك جورهايي مشكوك بود؛ مخصوصاً آن ماجراهاي اراذل و اوباش و آفتابه و كتك و اين حرفها. خب ـ خدا را شكر ـ دستكم تكليف اين يكي روشن شد و چهرهي پليس (از جمله سرداران احمدي مقدم و رادان) همچنان كمافيالسابق دوستداشتني باقي ماند. فقط ميماند آن ماجراي ونهاي سياه و زنهاي چشمدريده و سرداران چشمپاك (از جمله سردار زارعي) و تبرج و امنيت اجتماعي و چند تا موضوع بياهميت ديگر كه آن هم حل ميشود انشاءالله؛ حالا ميبينيد.
برگرديم سر حرف اولمان. پس قضيه اينجوري بوده كه تعدادي «مسعود شصتچي» كه آمده بودند خودشان را جاي تعدادي «سپهر جندقي» جا بزنند و از تعدادي بانك تعدادي خودرو جايزه بگيرند، از بد حادثه و البته از بدشانسي پليس مهربان كشور (از جمله سرداران رادان و روزبهاني) خودشان را جاي تعدادي «سرهنگ محسن غفاري» جا زده بودند و با همه با خشونت رفتار كرده و چهرهي پليس را خشن معرفي كرده بودند. همچنان كه سروان جوان بزرگترين جرم مرد هزارچهره را همين معرفي كرد و در آن لحظه آدم ياد مظلوميت سرداراني (از جمله سرداران احمدي مقدم و روزبهاني) ميافتاد كه ديدن چهره و شنيدن حرفهايشان مثل باران بهاري مساوي است با لطافت طبع و آرامش روان.
يعني شما ميگوييد قضيهي گشت ارشاد و اينها چي بوده؟ ميتوانيد متن زير را پرينت كرده جاهاي خالي را پر كنيد و بعد بگذاريدش در كوزه!:
قضيهي گشت ارشاد و اينها اين بوده كه تعدادي ......... كه آمده بودند خودشان را جاي تعدادي ......... جا بزنند و .........، از بد حادثه و البته از بدشانسي پليس مقتدر و عفيف كشور (از جمله سرداران ......... و ......... و .........) خودشان را جاي تعدادي «سردار .........» جا زده بودند و با همه با ......... رفتار كرده و چهرهي پليس را ......... معرفي كرده بودند!!
پينوشت 1: آدم ناخودآگاه ياد بعضي حرفها* ميافتد!
پينوشت 2: در اين پست، قصدم نقد «مرد هزارچهره» نبود. ميخواهم بگويم يكوقت اينها را به آن سريال محبوب نچسبانيد. كه سريال خوبي است به هر حال؛ اگرچه شتابزده است و كشدار. خود من تا ميانههاي اين قسمتي كه ديشب پخش شد (قسمت هشتم) فكر ميكردم دارم هجو رفتار اخير پليس را تماشا ميكنم. و متعجب كه چطور اجازهي پخش دادهاند. اما با شعارهاي سروان جوان و تأكيد فيلمنامه بر نابلدي سرهنگ قلابي، بدبينيهاي هميشگيام عود كرد! گو اينكه اين قسمت سريال با ويژگيهاي شخصيتي و فضاي عمومي سريال بسيار ناهمخوان و گسسته بود. تقصير مديري و نويسندگانش هم نيست. هيچ بعيد نيست اين قسمت را زوركي در پاچهي اين گروه پركار كرده باشند يا شايد هم خودشان ترجيح دادهاند اين قسمت را به عنوان سوپاپ كارشان داشته باشند.
* + (برو پايين صفحه و روي Go كليك كن) / + (بگرد دنبال مطلبي با تيتر «توضيح نيروي انتظامي»)
+ نوشته شده در جمعه
1387/01/09ساعت   توسط احمد فرهنگنيا
|
اميدوارم قُدَما خيلي هم راست نگفته باشند كه «سالي كه نكوست از بهارش پيداست»، و الّا به نظر ميرسد امسال قرار است آنقدر بخنديم كه نه تنها از كار و زندگي بيفتيم بلكه دل و رودهمان رگ به رگ شود و به طور كلي از هستي ساقط شويم! با اين تركيب مجلس و دولت البته پيشبيني اين ميزان تفريح در سال 87 چندان دشوار نبود، اما اين سلسله ماجراهاي مربوط به نامگذاري سال جديد در اولين دقايق شروعش اسباب اولين خندههاي نوروزي را فراهم كرد و معلوممان شد كه قضيهي خنده و دل و روده و هستي، بسيار بسيار جديتر از اين حرفهاست. ميبينيد؟ همينقدر راحت و روشن ميشود يك ملت ـ متشكل از هفتاد هشتاد ميليون موجود زنده ـ را دست انداخت و سر كار گذاشت؛ به همين سادگي*. اما حتي نوآورانهتر و شكوفاتر از اين، رفتار دستگاههاي رسمي و غيررسمي حكومتي و مخصوصاً نظام رسانهاي ما با اين قضيه خواهد بود.
تصورش را بكنيد؛ در سال جاري تمام دستگاههاي حكومتي بخشي از انرژيشان را صرف تأمل در چيستي و چرايي «سال نوآوري و شكوفايي» خواهند كرد، بخش ديگري را صرف انواع برنامهريزيها براي گسترش و تبيين حاصل تأملاتشان و بودجهبندي براي اجراي اين برنامهها، و در نهايت الباقي انرژيشان را متمركز خواهند كرد روي هزينه كردن براي نوآوري و شكوفايي! آقا مفرح نيست؟ در انتهاي سال هم چيزي كه از اين شور ملي باقي خواهد ماند، انبوهي سربرگ رسمي است كه با جملهي «سال نوآوري و شكوفايي گرامي باد» شروع شدهاند، بهعلاوهي تعدادي بيلبورد حاوي عبارت «سال 87؛ سال نوآوري و شكوفايي». همين. سال بعد هم دوباره همين بازي باحال را از سر ميگيريم. وضعيت رسانهها هم كه ديگر توضيح واضحات است: صدا و سيما كه بالاخره گيرت ميآورد و از اقصا نقاط صفحهي تلويزيون لوگو توي چشم و چارت فرو ميكند، بقيهي رسانهها هم كه با شيوههاي منحصر به خودشان خواهند تركاند انشاءالله!
من البته بخيل نيستم و اتفاقاً دلم روشن است كه در اين سال عجيب، همه با هم در جهت تحقق منويات، نه تنها شكفته بلكه به شكلي نوآورانه شكافته خواهيم شد تا پسِ گردن!
□
ببين، اشتباه نكني ها. در اين باره تا دلت بخواهد حرف جدي ميشود زد. يك سال تمام ميشود دربارهي بيريشگي و بيخاصيتي اين پروژهي مهمل و مبهم حرفهاي جدي زد. ميشود در اين باره حرف زد كه كلاً سالهاست امر بر حاكمان ما مشتبه شده كه با گفتن «بايد» و «موظفاند» كاري پيش ميرود؛ كه با صدور دستورالعملهاي بيمصرف، تكليف كلاف سردرگم اوضاع مملكت روشن ميشود. ميشود در اين باره حرف زد كه آيا عمل به وظيفه و مأمور به نتيجه نبودن، يعني كليگوييهاي صد تا يك غاز*؟! ميشود در اين باره حرف زد كه انگار همه نيت كردهاند كه تا پايان عمر، لفاظيهاي ـ تا حد مرگ ـ تكراري را چنان جدي بگيرند كه انگار وحي حضرت حق است و كلي در اطرافش حرف بزنند و تحليل ارائه كنند*. ميشود... ميشود... ميشود... ولي حسش نيست. گفتم دور همايم خوش بگذرد!
اما ـ از شوخي گذشته ـ راستش كارهاي مهمتر و شريفتري براي انجام دادن وجود دارد؛ كتابهايي براي خواندن، فيلمهايي براي ديدن، دنياها و آدمهايي براي كشف كردن، سوژههايي براي فكرهاي طولاني و... خلاصه فرصتهايي براي بزرگ كردن روح و لذت بردن از زندگي. بيكار كه نيستيم. هر شوخي بيمزهاي را هم كه نبايد جدي گرفت. آدم با «يك شوخي» فقط بايد بهمثابه «يك شوخي» مواجه شود؛ گيرم طي يك قرار نانوشته هر سال تمام شيپورها* بسيج شوند براي اينكه به تو بقبولانند پادشاه لخت، لباس تازهاي به تن كرده. بابا جان، ناف پادشاه در حد تصوير DVD واضح و داراي كيفيت استاندارد بصري است! مخصوصاً امسال كه ديگر غوغاست.
□
نيچه جملهاي دارد تكاندهنده؛ تقريباً با اين مضمون كه «انسان شبيه دشمنش ميشود». بعدها حتماً بهانههايي پيش ميآيند تا بيشتر روي اين جمله فكر كنم، اما عجالتاً سالهاست كه ما دشمنمان را احمق معرفي ميكنيم؛ واقعاً هم هست**. اما خب، نيچه جملهاي دارد...
* در همين Google خودمان سرچ بفرماييد: "سال نوآوري و شكوفايي" و مصداقها را با دو چشم مبارك مشاهده كنيد. نه، حالش را نداريد؟ برويد اينجا يا اينجا مثلاً.
** برويد پايين صفحهاي كه با اين لينك باز ميشود. روي كلمهي Go كليك كنيد تا صفحهي اصلي لود شود.
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/01/04ساعت   توسط احمد فرهنگنيا
|
يا مقلب الليل!
يا محول الليل!
يا مـدبـر الليل... و النهار!
خوابي يا بيدار؟ نه تو نميخوابي؛ خودت گفتهاي. حرفت را باور ميكنم. اما گاهي بعضي چيزها را ـ باز خودت گفتهاي ـ رها ميكني به حال خودش. گفتم نكند اين «و النهار» ماجرا را هم رها كرده باشي؛ محض يادآوري بود!
به شبهاي پيش رويم با اميد به تدبير و انقلاب تو پا ميگذارم، اي خداي بيدار.
+ نوشته شده در پنجشنبه
1387/01/01ساعت   توسط احمد فرهنگنيا
|