چه پايانبندي باشكوهي! واقعاً حتي برادران كوئن هم نميتوانستند پاياني چنين تلخ و سرد براي يك فيلم تيره و تار به نام «سال 86» تدارك ببينند! فيلمي پر از دروغ و فريب و حماقت حاكمان يك سرزمين. پر از شعارهاي پوك. پر از خشونتهاي پنهان در نگاه و زبان متوليان خودخواندهي فرهنگ. پر از پستيهاي معمول سياستمداران. پر از زورگويي تفنگدارها. پر از فريادهاي زنان يك سرزمين. پر از اندوه اهالي يك سرزمين. كلكسيوني بود خلاصه.
□
خب اين كلكسيون بايد كامل ميشد. نبايد چندان متعجب بود. اما خيلي دوست دارم دو تا كار بكنم: يكي اينكه رئيس هيئت نظارت بر مطبوعات را مجبور كنم يك بار برايم توضيح بدهد كه تصورش از مطبوعات و قانون و رسانه و مخاطب و ژورناليسم و چيزهايي از اين دست چيست (و مطمئنام دركش، نه تنها از اين چيزها بلكه از سادهترين مفاهيم مدنيت، مرا تا حد مرگ خواهد خنداند). دوم اينكه مقداري گِل مهيا كنم و دفعهي بعد كه وزير ارشاد دم از «پروژهي مظلوميتزدايي از فرهنگ*» زد، تقديم دهان مباركش كنم. افسوس كه نميشود؛ افسوس كه نميشود.
□
اين دوستان هيئت نظارت ميشود لطف بكنند و بگويند براي نجات كدام دسته از ملت شريف ايران دست به چنين كاري زدهاند؟ ميشود يكي دو نمونه از كساني كه با خواندن «دنياي تصوير» و «هفت» به انحطاط اخلاقي كشيده شدهاند را نشانمان بدهند؟ احياناً براي اين دوستان مقدور هست كه زحمت بكشند و براي مخاطبان اين دو نشريه مجلهي جايگزين معرفي كنند؟ يا نكند اصلاً اين دست مخاطبان بايد تشريفشان را ببرند به درك؟ ميشود مثلاً بگويند به جاي مطالعهي زندگي «مبتذل» آل پاچينوي «منحرف»، برويم چي بخوانيم كه منحط و فاسد نشويم؟ برويم مصاحبهي فارس و كيهان با جهانگير الماسي و مجيد مجيدي را بخوانيم، خوب است؟ يا چطور است سلسلهنامههاي جمال شورجه را بگذاريم روي چشممان و حظش را ببريم؟
حاضرم ساعتها ـ در حالي كه پاتيل گِلم را زدهام زير بغلم ـ با وزير ارشاد و اعضاي هيئت نظارت بحث كنم و دليل بياورم كه اينها مبتذلتر از آن آل پاچينوي فاسدند!
□
بگذريم. برسيم به روند شكلگيري اين پايانبندي باشكوه! يعني شما ميگوييد چي شده؟ آيا اعضاي هيئت نظارت ناگهان روز 26 اسفند ـ در حالي كه سه روز به پايان سال مانده ـ از خواب بيدار شدهاند و به اين نتيجه رسيدهاند كه «هفت» و «دنياي تصوير» در كنار تعدادي نشريهي ديگر مشغول منحرف كردن خلقاللهاند، بعد برداشتهاند زنگ زدهاند به خبرگزاري فارس كه «آقا امتياز اينها لغو است»، بعد هم راستي راستي لغو كردهاند رفته پي كارش؟ اينجوري نبوده و اين كه خيلي ابلهانه است؟ خب پس يعني چي شده؟ خودشان البته ميگويند چند روز پيش به اين نتيجه رسيده بودند. قبول؛ پس چرا گذاشتهاند يك هفته بعد اعلام كردهاند؟ چرا نه دادگاهي، نه محاكمهاي؟ چرا اينقدر دستپاچه و عجلهاي؟ چرا علي معلم ناگهان خودش هم در فارسنيوز مشاهده كرده كه مجلهاش تعطيل شده؟! يعني در همين فاصلهي ده پانزده روزه قرار بوده تمام ملت ايران با خواندن «هفت» و «دنياي تصوير» دچار انحطاط دستهجمعي شوند؟! يعني ما شك نكنيم كه اين به خاطر فرار از هياهوي رسانهاي براي اين ظلم واضح بوده؟ يعني ما شك نكنيم كه اين به خاطر نيشهايي بود كه علي معلم در اين چندماهه در سرمقالههايش و گفتوگوهايش نثار مديريت سينماي كشور ميكرد؟ يعني شك نكنيم اينها به خاطر فضاي رسانهاي بود كه معلم فراهم كرده بود تا با كمك نويسندههايش نگذارند هر سياستگذار احمقي با خيال راحت هر غلطي ميخواهد در سينماي ايران بكند؟
□
اين رفتار تحكمآميز كه حكومت ما در پيش گرفته ـ مخصوصاً با روي كار آمدن دولت فعلي ـ جز از فراعنهي تاريخ برنميآيد. اين تكليف روشن كردنهاي قاطعانه و متفرعنانه ظاهراً ديگر كاملاً جا افتاده است و نمونهاش هم همين رفتار اخير هيئت نظارت؛ يك مشت حرف كلي و مفت زده و تعدادي اتهامات شعاري و كليشهاي بيربط بسته و هيچ انگار خودش را ملزم نميداند براي كسي درست توضيح بدهد كه جريان چيست و چرا چنين تصميمي گرفته. حالا هي رهبر جمهوري اسلامي و ساير دلبندان عرصهي سياست بگويند كه دموكراسي داريم و چه و چهها؛ خب آقا نداريم. زور كه نيست. به حرف كه نيست.
رفتار حكومت ما همان «انا ربكم الاعلي» است كه فرعون ميزد. فرعون هم كه نميگفت مثلاً «انا الهكم الاعلي». ميگفت من آن قدرت برتري هستم كه مشغول پرورش شماام. حكومت ما چه ميگويد؟ غير از اين ميگويد؟ حتي پنهان هم نميكند و دقيقاً لفظ «تربيت» و «پرورش» و «هدايت» و «ارشاد» را براي همهي خلايق به كار ميبرد.
□
اما براي خدا فرقي نميكند كسي با پارادايم دين بيايد جلو يا با پارادايم ديگري. پا روي حلق خلق خدا ـ چه گبر و كافر و بتپرست و زنديق، چه مؤمن و پارسا و عابد و زاهد ـ بگذاري، سنت خدا اين است كه دودمانت را دود كند! سر اين يكي را كه ديگر نميشود با «اللهم عجل لوليك الفرج و النصر» كلاه بگذاري و بعد هر غلطي دلت خواست انجام بدهي. به محمد عتاب ميكند كه وظيفهي تو فقط يادآوري است و بر مردم مسلط نيستي، سيطرهاي نداري. ولي گويا جمهوري اسلامي حتي از رسولالله هم محقتر است در هدايت خلقالله. كار حكومت ما البته از سيطره و هدايت اين چيزها گذشته و به يك جور فرعونيت مدرن رسيده است. اما فرعونها نميمانند. گوش فلك پير پر است از صداي خرد شدن استخوان فرعونها.
* اين يكي از همان نشانههاي نفهميدن است ها. واقعاً مدتهاست دارم فكر ميكنم يك آدم دقيقاً با چه جور تصوري از فرهنگ، ميتواند چنين پروژهي غريبي بسازد؟!
+ نوشته شده در سه شنبه
1386/12/28ساعت   توسط احمد فرهنگنيا
|
من گمان ميكنم وقتي كسي از يك اتفاق خيلي هيجانزده ميشود، يعني انتظارش را نداشته. درست گمان ميكنم؟! مثل اينكه مثلاً من صبح به صبح يكي محكم بخوابانم زير گوش شما و بعد وقتي در يك هچل اساسي گرفتار بشوم ناگهان شما با يك جور بيخيالي از سر بزرگواري (يا حماقت يا هر چي) بياييد و به فرياد من برسيد. خب من هرچهقدر هم بي چشم و رو باشم، طبيعي است كه فقط به گفتن «دمت گرم» اكتفا نميكنم و انواع الفاظ و حركات تشكرآميز محيرالعقول از خودم صادر ميكنم!
معمولاً بعد از هر انتخابات وقتي بر حالت تهوعم غلبه ميكنم و ميتوانم چند دقيقهاي به ادبيات كوبندهي تلويزيون جمهوري اسلامي گوش جان بسپارم، اين فكرها به سراغم ميآيند و بدجوري قلقلكم ميدهند. خندهام ميگيرد از اين دست و پا زدنهاي ترحمبرانگيز براي انواع و اقسام سپاسگزاريهاي مطنطن و شكوهمند. اصرار دارند كه مردم خرفهم شوند كه با رأي دادن تركاندهاند و افتخاري ديگر آفريدهاند. نميدانم در هيچ نقطهي ديگري از اين دنياي پهناور، حكومت ديگري هم هست كه از رأي دادن مردمش ـ از اين عمل كاملاً بديهي و عادي براي جوامع انساني فعلي ـ اينجوري اشك توي چشمان معصومش حلقه بزند؟!
احوال حكومت ما بعضي وقتها رقتانگيز ميشود واقعاً. قبل از انتخابات ـ كه سي سال است جملگي از بيخ حساس و سرنوشتساز هستند ـ يكجور دستپاچگي و نگراني در رفتار و گفتار همه پنهان است؛ از رهبر بگيريد و بياييد تا پايين. نيست؟ حتي كمي هم دل آدم از اينهمه تقلا ميسوزد. بعد از انتخابات هم باز همان «همه»، از خوشحالي چندين بار پوست مياندازند و نميدانند چه كار بكنند از شدت ذوقزدگي. جوري كه آدم نگران حالشان ميشود كه نكند پس بيفتند! دقيقاً برخلاف اكثر مردم كه در حالت عادي عين خيالشان هم نيست* ـ چه آنها كه رأيبدهاند و چه آنها كه نيستند. واقعاً از اين رفتارها چه برداشتي ميشود كرد؟
شما هم حس كردهايد اينها را يا توهمات ماليخوليايي مناند؟
* خيلي سعي كردم مؤدبانه بگويم!
+ نوشته شده در شنبه
1386/12/25ساعت   توسط احمد فرهنگنيا
|
«...وقتی دستت رو پیچوندن از پشت،
رو سطح خارجی حباب بنویس...»
دمش گرم و سرش خوش؛ راست گفته.
یکی دست من را از پشت پیچانده و من از سر بيچارگي مجبورم روی سطح خارجی حباب بنویسم. دست تو را اگر کسی نپیچانده، روی حباب ننويس. چه كاريست؟
پینوشت: «خواهم شدن به میکده؛ گریان و دادخواه»
+ نوشته شده در جمعه
1386/12/24ساعت   توسط احمد فرهنگنيا
|
صفحهآرا ميگويد «بيا. اينو ببين.» صفحهاي كه تازه بسته را روي مونيتور باز كرده تا ببينم. نگاه ميكنم، ميگويم «خيلي خوب شده. دستت درد نكنه.» ميگويد «سرت درد نكنه، بابا منظورم اينه كه يهوقت گير بهمون ندن؟»... به قول انيميشنهاي كودكانه: هوليشوت*! تازه دوزاري كج لعنتيام ميافتد. ميگويم «نه بابا... البته... نه... نميدونم!» مستأصل و گيج وا ميروم روي صندلي: نه، خداي من، يك خوددرگيري ديگر! كلي كار روي سرم ريخته، اين هم قوز بالاي قوز. ميگويم «ولش كن اصلاً. با يه عكس ديگه ببند صفحه رو.» ميگويد «حيفه بابا. اون يكي عكسا به درد نميخورن... اين هم كه چيزي نيست كه. هان؟» چي بگويم؟ بله خب من كه نميگويم چيزي هست، ولي با يك مشت آدم مريض چه كنيم؟ مينشينم. بلند ميشوم. قدم ميزنم. ميروم توي بالكن. سيگار روشن ميكنم. هر كسي از در وارد ميشود را مثل شهود براي اطمينان قلبيام ميكشانم به اين دادگاه هولناك! همه اما عين خودم؛ لب ورميچينند. گردن كج ميكنند. «نه»اي ميگويند اما بلافاصله پشيمان ميشوند. بعد دوباره خودشان به خودشان دلداري ميدهند! يك مسخرهبازياي است كه بيا و ببين. هر كي ميگويد قضيه دردسر درست نميكند (يا ميكند)، من آنقدر اصرار ميكنم «چرا بابا، درست ميكند (يا نميكند)» كه طرف عاقبت از نظرش برميگردد اما بلافاصله من هم تغيير عقيده ميدهم! خب دلم نميآيد دستش بزنيم، چه كار كنم؟ از طرفي هم اصلاً دلم نميخواهد بيخود و بيجهت گرفتار يك مشت خل و چل بشويم. كه سر هيچ و پوچ حساب پس بدهيم. كه بار حرف زور، كم نيست. آخرش هم نميدانم وقت نداشتيم كه صفحه را درست كنيم (نوبت چاپمان داشت ميسوخت) يا من دلم را زدم به دريا يا هر دو! گفتم «بيخيال. گور باباش. همين رو ببند بره.» ترسون ترسون، لرزون لرزون، بستيم رفت! خدا عاقبتمان را به خير كند.
ميخواهي عكس را ببيني؟ باشد. فقط قول بده وقتي ديدي و به آن وضع مضحك من خنديدي، فكر نكن من شلوغش كردهام؛ باور كن همه چيز همينقدر واضح، احمقانه است. كمي به حال مميزي گيج اين مملكت هم دعا كن. كه قاعده ندارد. كه منطق ندارد. كه سليقهاي است. كه همهمان را گيج كرده. دعا كن بلكه سر عقل بيايد و حالش بهتر شود. بلكه ما هم از اين سرگيجهها خلاص شويم. بلكه از اين دلشورههاي لوس خلاص شويم. بلكه خدا به دادمان برسد. اين هم عكس.
□
جانشين مديرمسئول ميگويد «از صب پدرمون دراومد؛ چيزي بهت نگفتم تا استرس، آبا اجدادت رو نياره جلو چشمت!» ماجرا اين است كه چاپخانهاي كه قرار بود كار را چاپ كند، بامبول درآورده. من براي رفتگان جانشين مديرمسئول طلب آمرزش ميكنم و ميپرسم «خب حالا چطور ميشه؟» هيچ طور. فعلاً در تلاشاند. ميگويد هر چاپخانهاي زنگ زدهاند يا بهانههاي محيرالعقول آوردهاند يا از بيخ قبول نكردهاند يا قيمتهاي پرت و پلا گفتهاند. متعجب از اين وضع مسخره بودهاند كه يك شير پاك خوردهاي راست و حسيني گذاشته است كف دستشان كه «ببين آقا جون، طرف ورميداره كار انتخاباتي ميآره حاضره پنج شيش برابر قيمت پول بده. ]دقيقاً گفته: پنج شش برابر[ تو ميخواي من كار اون رو ول كنم، كار تو رو بچسبم؟» شايد يك «زرشك»ي هم توي دلش گفته باشد. شايد هم نگفته باشد. مهم نيست. دماش گرم كه لااقل راستش را گفت.
□
اما پيام بازرگاني**
اين «نگارستان» است؛ شمارهي صفر. عمرش به دنيا باشد، از سال بعد هر دو هفته يك بار درميآيد. فعلاً قرار است توي دانشگاههاي تهران ارائه شود. اگر ميخواهياش يا دوست داري در دانشگاه تو هم توزيع شود، فردا يا پسفردا زنگ بزن به 66400393. يا بيا به اين نشاني: خيابان 16 آذر ـ خيابان ادوارد براون ـ شمارهي 30 ـ طبقهي دوم.
* Holy Shoot!؛ مؤدبانه و رفاقتي Holy Shit! است.
** البته من كوچكتر از آنام كه پيامي...
+ نوشته شده در شنبه
1386/12/18ساعت   توسط احمد فرهنگنيا
|
در راستاي اينكه سايت هفتان يك يادداشت دربارهي «رتتويي» آپ كرده (پايين ستون كناري؛ البته شايد تا الان آپديت شده باشد)، من هم دست به كار ميشوم و ضمن عذرخواهي بابت تأخير و همچنين ضمن اداي احترام به داوران آكادمي علوم و هنرهاي سينمايي آمريكا، دعوت ميكنم اين حاشيهنويسيهاي يك آماتور بر يك فيلم حرفهاي را هم بخوانيد.
پينوشت 1: سه پست قبلتر، نوشته بودم كه اين متن يا تبديل ميشود به يك جور دفاع از تصميم آكادمي يا تبديل ميشود به ابراز تأسف عميق براي اعضاي آكادمي. خب ـ خدا را شكر ـ آبروداري كردند!
پينوشت ۲: اين را ديدهايد؟ بخوانيد و به تأثيرات مرگبار اين وبلاگ ايمان بياوريد! به قول دوستي عزيز، «باشد كه رستگار شويم!»
+ نوشته شده در شنبه
1386/12/11ساعت   توسط احمد فرهنگنيا
|
هي من ميخواهم مرثيهي غيرسينمايي هم بنويسم، هي نميشود.
اين مديران فرهنگي محترم ما نخواهند گذاشت آب خوش از گلويمان پايين برود. دقمرگ شديم از دست اين عزيزان، و فرياد هيچكس هم به هيچجا نميرسد؛ به اين دليل بسيار ساده كه فعلاً (و احتمالاً تا ابد) مهمترين دغدغهي همهي زعماي قوم ما حفظ هوشياري در برابر دشمن است! بنابراين ما هم موظفايم ضمن حفظ هوشياري، همه با هم تا آخرين نفس زل بزنيم به صفحهي تلويزيونهامان تا در كمال آرامش شاهد نابودي دانه دانهي آثار بزرگ سينماي جهان باشيم.
موضوع اين است كه قرار شده فيلم «بابل» (Babel) در تعطيلات آخر همين هفته از «تلويزيون جمهوري اسلامي» پخش شود. نميدانم اين چندمين بار است كه از شنيدن چنين خبرهايي دچار نوسان اعصاب ميشوم و كي ميخواهم درس عبرت بگيرم و به اين وضعيت عادت كنم، اما اين بار ديگر واقعاً طاقتم را از دست دادهام و نميدانم پيش كي و اصلاً از كي ميشود شكايت كرد. اين ماجراي به ظاهر معمولي و ساده و روتين حاوي دو نكتهي بسيار جالب و بسيار دردناك است.
1ـ اولين و مهمترين نكته، برخورد توهينآميز و توأم با يك جور سرتقبازي بچهگانه از سوي جامعهي ما و مخصوصاً تصميمگيرندگان تلويزيون ما با سينما (به طور كلي) و مشخصاً با آثار سينماي آمريكاست. ما سينماي آمريكا را منحط و غيراخلاقي ميدانيم اما فيلمهايشان را پخش ميكنيم، و فيلمهايشان را پخش ميكنيم در حالي كه هر جوري دلمان بخواهد پخششان ميكنيم: سكانس درميآوريم، قصه عوض ميكنيم، شخصيت حذف ميكنيم، ديالوگ جديد مينويسيم، حاشيهي صوتي فيلم را از بيخ تغيير ميدهيم، برايش از لابهلاي سيديهاي آرشيويمان موسيقي متن جديد ميگذاريم، مجدداً تدويناش ميكنيم و... خلاصه گندي ميزنيم كه در تاريخ ثبت شود و اسباب روسفيدي تمام بيشعوران تاريخ باشد. هر چهقدر هم عقلا بگويند اين كارها تباهكنندهي تمام عناصر فرهنگساز است، توي كتمان نميرود كه نميرود.
بخشي از اين اتفاقات البته حاصل بيبضاعتي تكنيكي و فني ماست كه خب گويا به اين زوديها هم قصد هم نداريم فكري به حال اين اوضاع بكنيم. اما اينها همه به كنار، قضيهي سانسور هنوز براي خودش واويلايي است. اگرچه مطمئنام امكان ندارد تا روزي كه زندهام بتوانم از منطق معيارهاي سانسور در سينما و سيماي جمهوري اسلامي سر در بياورم، اما فرض ميكنيم كه من به عنوان يك شهروند مطيع و اخلاقگرا و نمونهاي ايراني با اين ماجراي سانسور كنار آمدهام و اين معيارهاي غيرعقلاني را پذيرفتهام. خب، به خدا قسم در چنين شرايطي بنده هيچ انتظاري ندارم با اين محدوديتهاي شبه اخلاقي، مديران محترم تأمين برنامهي تلويزيون بردارند براي من «بابل» پخش كنند! به كي بگوييم؟ آقا جان، ما با اين حجم خفهكننده از اخلاقيات كنار آمدهايم و آدم عاقل در چنين شرايطي انتظار ديدن «بابل» را ندارد و از آنجا كه ما هنوز اندكي عقل برايمان باقي مانده، اگر پخشش نكنيد اعتراض كه نميكنيم هيچ، دستتان را هم ميبوسيم. به همين سادگي. واقعاً فهميدن اين موضوع سخت است؟ به نظر من فهميدن اينكه دليل اين اصرار لجوجانه بر پخش آثاري كه نميتوانيم يا نميخواهيم به طور كامل پخششان كنيم چيست، سختتر است! اين رفتار ما با سينماي غرب دقيقاً مقياس كوچكتر همان نظريهي سادهلوحانهاي است كه طبق آن امكان اينكه «خوبيها»ي غرب را بگيريم و «بديها»هايش را واگذاريم، وجود دارد.
يادم هست سالي كه در جشنوارهي فجر فيلم درخشان «دالان سبز» پخش شد، با انبوهي نوشتههاي خشمآلود مواجه شدم كه نويسندگانشان از سانسور اين اثر ديدني بهشدت عصباني شده بودند. خوب يادم هست يكي از منتقدان صاحبنام در يادداشتي فوقالعاده ابتدا از سانسور صحنهي ادرار كردن قهرمان اصلي داستان (كه در يك لانگشات شبانه و بدون هيچ جزئياتي نمايش داده ميشود و كاملاً منطق داستاني دارد) دچار حيرت شده بود و بعد يك سؤال خانمانبرانداز پرسيده بود: «نكند نحوهي ادرار كردن ما هم با غربيها تفاوت دارد و متعاليتر است كه نبايد اين صحنهها را ببينيم تا يك وقت از راه به در نشويم؟!» جداً سؤال بنياديني است، ولي كي هست كه جواب بدهد؟! حالا هم كه روزگار چرخيده است و اتفاقاً امروز هم دقيقاً همين موضوع يكي از گرفناريهاي «بابل» خواهد شد احتمالاً.
من نميدانم آن صحنهاي كه «سوزان» ـ مجروح و شكسته ـ از شوهر فروريختهاش درخواست ميكند كه به او در كار دفعاش كمك كند و بعد ناگهان آن صحنه با تردستي كارگردان تبديل ميشود به يكي از تأثيرگذارترين نقاط عطف فيلم، چگونه پخش خواهد شد. من نميدانم اپيزود مربوط به آن كاراكتر گزندهي «دخترك ژاپني» قرار است چطور پخش شود. از همه بالاتر نميدانم اين فيلم با آن پايانبندي كُشنده، نيشدار و دولبهاش (كه قطعاً به دليل برهنگي دخترك امكان پخش از تلويزيون ما را نخواهد داشت) اصلاً قرار است چه جوري تمام شود. دلم هم نميخواهد بدانم. اصلاً نميخواهم به اين موضوع فكر كنم. دلم نميخواهد خاطرهي فيلمي بزرگ دربارهي تقدير تلخ فرزندان آدم و سرگشتگي و تكافتادگي بشر جديد تبديل شود به يك سند جديد از سرگشتگي و حماقت ما در مواجهه با محصولات فرهنگي و هنري غرب.
2ـ اما دومين موضوع دردناك ـ طبق معمول ـ پريشاني و گسيختگي وحشتناك ما در نسبت ميان تئوري و عملمان است. (اين يكي را كاملاً مختصر برگزار ميكنم؛ هم به لحاظ عصبي قدرت تشريح بيشتر را ندارم و هم اينكه به موضوع قبلي مفصل پرداختم و ديگر تفصيل اين يكي، متن را خيلي طولانيتر ميكند) تا همين چند وقت پيش در تعدادي از متنهاي ژورناليستي سينمايي اعم از گزارش و نقد و... اسم «بابل» هم جزو آن دسته از آثار غربي به شمار ميآمد كه به قصد ضربه زدن به اسلام و مسلمين ساخته شدهاند! اين البته قطعاً حاصل تأمل ژورناليستهاي ما نيست و مبناي ريشهايتري دارد: تعدادي تئوريسين كمهوش و لجباز و متوهم، زمينه را چنان فراهم كردهاند كه ژورناليست جوان ما با اعتماد به نفسي بالا، نام «بابل» را كنار فيلمي مثل «300» ميآورد و در كمال نفهمي هر دو را همارز هم معرفي ميكند و تحقير و تخطئهشان ميكند. فعلاً كاري به اين هم نداريم. از اين بامزهتر هم داريم: پس از مدتي كه از تريبونهاي رسمي هر نوع فحش و تهمتي كه دلمان خواسته بار يك فيلم كردهايم و به هيچ موجود منتقدي هم اجازهي صحبت از اين تريبونهاي رسمي در حمايت از فيلم را ندادهايم، برميداريم همان فيلم را از رسميترين و عموميترين رسانهي اين مملكت پخش ميكنيم. اي زهي وقاحت! آقا بالاخره چي؟ بابل خوب است؟ بد است؟ ضد اسلام است؟ نيست؟ چي است بالاخره؟ كشتيد ما را. خفه كرديد ما را.
3ـ با مجموع تمام اين كارها كمكم داريم اسم خودمان را در رديف ابلهترين اقوام تاريخ ثبت ميكنيم. خوب است، حواسمان هم نيست.
پينوشت: ازتان خواهش ميكنم اگر نسخهي اصلي فيلم را نديدهايد، هرگز ننشينيد پاي پخش تلويزيونياش. نسخهي خوب باكيفيت زيرنويسدارش در بازار زيرزميني موجود است و اتفاقاً محبوب و پرفروش هم هست و بسيار راحت گير ميآيد. همان كه عرض كردم: لذت تماشاي فيلمي بزرگ دربارهي تقدير تلخ فرزندان آدم و سرگشتگي و تكافتادگي بشر جديد را تبديل نكنيد به زجر تماشاي يك سند جديد از سرگشتگي و حماقت ما در مواجهه با محصولات فرهنگي و هنري غرب.
+ نوشته شده در پنجشنبه
1386/12/09ساعت   توسط احمد فرهنگنيا
|
1ـ به ميمنت و مباركي، آكادمي علوم و فنون سينمايي آمريكا يكي از كمايدهترين و خنكترين اما سينماييترين جشنهايش را ديشب برگزار كرد تا احتمالاً مشت محكمي كوبيده باشد بر دهان آن دسته از ابرقدرتهاي داخلي كه زندگيشان را گذاشتهاند روي پي گرفتن نشانههاي سياستزدگي و صهيونيسمزدگي در اسكار و كلاً سينماي آمريكا! آن از «رتتويي» بزرگ كه جايزه را برد و معلوم شد كه سينما وقتي در كاملترين شكل خودش ظاهر شود بسيار قدرتمندتر از آن است كه وصف شود؛ آن هم از فيلم كوئنهاي كبير كه مخصوصاً آن پايانبندي بهشدت غيرمتعارفش، احتمال جفاكاري از سوي آكادمي را تقويت كرده بود اما خب موضوع اين بود كه هيچ آكادمياي چارهاي جز تعظيم در برابر اين فيلم نداشت؛ آن هم از بهترين فيلم خارجي كه به نمايندهي اتريش رسيد، نه نمايندهي اسرائيل. خب، نظرتان چيست؟ ظاهراً سينما هنوز سينماست و حال ما هم خوب. اما پست را اينجوري شروع كردم كه كمي انرژي داشته باشم براي اين ادامه:
2ـ يكي از دوستان عزيزم يك كامنت براي پست قبلي گذاشته كه مقايسهي اسكار و فجر به لحاظ منطقي و زمينهي پديداري اين دو صحيح نيست و اينكه به جاي غر زدن بهتر است فكر كنيم.
بسيار خوب، اما من گمان ميكنم مقايسهي اسكار و فجر به دليل ماهيت و اهداف يكسانشان اما كاركرد و تأثيرگذاري كاملاً برعكسشان اتفاقاً بسيار منطقي و عبرتآموز است. بهعنوان مثال، هر دو برگزار ميشوند تا ماحصل فعاليت يكسالهي سينماي كشورشان را پيش چشمها بياورند. خلاصه اينكه از نظر منطق برگزاري و زمينهي پديداري اتفاقاً كاملاً قابل مقايسهاند و نتيجهي اين مقايسه هم اين است كه مشاهده ميكنيم زمينهي پديداري (و در ادامه، روند شكلگيري و تكامل) جشن اسكار كاملاً بر منطقهاي استوار بنا شده و دلايل محكمي دارد و بنابراين كاملاً بر جريان اصلي سينماي آمريكا تأثير ميگذارد و به روان بودنش كمك ميكند اما در مقابل، جشنوارهي فجر ما زمينهي پديدارياي داشته كه حالا بعد از گذشت اينهمه سال از اولين سالهاي دههي 60 شمسي و بلاموضوع شدن مباحثي كه آن سالها موجوديت سينما را از بيخ و بن تهديد ميكرده، ديگر كاملاً بيوجه به نظر ميرسد و بنابراين اصرار بر اجراي هر سالهي آن به همين شيوه نه تنها تأثيري بر هيچ جريان سينماي ايران ندارد بلكه حتي فرآيند معمولي برقراري ارتباط منطقي ميان مخاطب و فيلم را هم كلاً مختل كرده است.
مثلاً فيلمها حتي نميتوانند روي افتتاحيههاي فروششان حساب باز كنند؛ چون كل قضيه از قبل لو رفته و داستان و ساختار و ميزان قوت و ضعف فيلم بر همگان آشكار شده است و تمام شده رفته پي كارش. ضمن اينكه برگزاري منظم بيستوششمين دورهي يك جشنواره كه ديگر ربطي به شرايط سياسي و فرهنگي ندارد؛ به مديريت و شعور مربوط است كه پاي سياستگذاران فرهنگي ما در هر دو زمينه شديداً ميلنگد!
اما دربارهي فكر كردن؛ بياييد فكر كنيم كه همه با هم نشستيم و يك عالم فكر كرديم. خب بعدش چه؟ با فكر كردن صرف، كاري از پيش ميرود؟ گمان ميكنم نه. يكي بايد باشد كه به فكرها بها بدهد و اجرايشان كند. كي بايد اين كار را بكند؟ من؟ شما؟ اينهمه آدمهاي مختلف در سينما ـ اعم از منتقد و تئوريسين و تكنيسين و... ـ دارند فكر ميكنند و حاصل افكارشان را نااميدانه اين طرف و آن طرف ميگويند و مينويسند و ميشنويم و ميخوانيم. كي بايد به اينها اهميت بدهد؟ در ميان مديران فرهنگي چه كسي را سراغ داريد كه اهميت اجرايي يا حتي تئوريك براي اين مباحث قائل شده باشد؟ اين حرفهايي كه من اينجا زدهام، حرفهاي جديدي نيست. من در بهترين حالت دارم حرفهاي اهل فن و كاركشتهها را تكرار ميكنم.
به عنوان نمونه در تمام اين چند سال فرساينده، همه مدام تكرار ميكنند كه «برادران، عزيزان، مديران محترم، در هيچ كجاي اين عالم پهناور هيچ جشنوارهي تخصصي براي غير اهل آن برگزار نميشود و مثلاً يك جشنوارهي سينمايي جاي گرد آمدن اهل نظر و عمل و درگرفتن مباحث تخصصي است و اصلاً معني ندارد عموم ملت قهرمان و هميشه در صحنه در آن مشاركت فعال داشته باشند». اين يك موضوع مطلقاً بديهي است كه هيچ نيازي به مكاشفات عجيب و غريب ندارد. آنقدر بديهي است كه نياز به فكر ندارد حتي. اما حالا فرض كنيد اين يك «فكر» كه من خودم حاضرم در هر جمع تخصصي و غيرتخصصي ازش دفاع محض كنم. فرض كنيد اين «فكر» را در اختيار مديران محترم فرهنگي گذاشتهايم. فكر ميكنيد در عمل چه اتفاقي ميافتد؟ هيچ. همان آش و همان كاسه. كمي پيش از جشنواره مديران ما طبق سنت لايتغيرشان به جاي حرف حساب، يك مشت شعار مبني بر «سينماي آرماني» و «مخاطبان فهيم و آگاه» و چه و چه به خوردمان ميدهند و مجدداً از 5 روز پيشفروش بليط جشنواره، 3 روزش متعلق به نهادها و ارگانها و سازمانها و كوفتها و زهرمارها خواهد بود تا نمايندگانشان كه فرق بين «مستند» و «داستاني» را نميفهمند* بيايند براي كارمندهايشان در تيراژ انبوه بليط مجاني بگيرند!
اين وضع ماست؛ اما برويد ببينيد (الان هم ديگر با وجود اينترنت و اينها كاري ندارد) بالاترين مدير فرهنگي اين مملكت در چه واديهاي متوهمانهاي سير ميكند. ارشدترين مديران سينمايي اين مملكت چه تصورات باطلي از سينما دارند. يكي تلاش ميكند توضيح بدهد فيلمهاي تجاري سينما «مباح»اند و آن يكي مهمترين دغدغهي عمرش اين بوده كه ثابت كند «هاچ، زنبور عسل» هم يك جورهايي موضوع «يهودي سرگردان» را در خود دارد و حاصل تفكرات عميق سينمايي آن آقاي ديگر كشف رد پاي صهيونيستها در «ماتريكس ۳» بوده مثلاً! آرمان مدير فرهنگي ما اصلاً همين اوضاع قمر در عقرب جاري است. در چنين اوضاعي چه فكري؟ چه كشكي؟ بهتر است برويم همان غرمان را بزنيم.
* اين يكي را خودم شاهد بودم؛ پارسال كنار يك حضرتي ايستاده بودم كه نمايندهي ادارهي آب بود. ديدم دارد ده پانزده سري از سانس فيلمهاي كوتاه و مستند را ميگيرد. سعي كردم حالياش كنم كه مشغول انجام كار احمقانهاي است. اول هاج و واج نگاهم كرد، بعد فحشي به مسئولش داد كه او را انداخته بود توي اين هچل، بعد بيتوجه به حرف من كارش را ادامه داد و بليطها را گرفت و رفت. فهميدم كه مسئول محترم فروش بليطها شرط فروختن تعداد قابل توجهي از بليطهاي مسابقهي اصلي را منوط به خريدن چند سري بليط بخشهاي جنبي كرده است! اين تازه يك نمونه بود. همان يك سال كه ناچار شدم بروم براي خريد بليط (قرار بود براي يك مجله ويژهنامه دربياوريم و بايد براي خودم و نويسندهها بليط جور ميكردم)، به اندازهي تمام سالهاي عمرم حرص و جوش خوردم. جايتان پُر!
+ نوشته شده در سه شنبه
1386/12/07ساعت   توسط احمد فرهنگنيا
|
يا: جشنوارهي فجر مرده است؛ زنده باد اسكار
خب، ديگر چيزي به شروع هشتادمين جشن خانوادهي سينماي آمريكا نمانده؛ يك جشن ملي كه از بس نظم و نسق دارد و حساب و كتاب دارد و حرفهاي است كه بينالمللي هم شده. درست بر خلاف جشنوارهي واماندهي ما كه اولين نگراني برگزاركنندگانش رودربايستي با اين قيد لعنتي «بينالمللي»اش است و نهايت خلاقيتشان هم اين است كه همه را مهمان تماشاي كپيهاي دست شصتم سانسورشدهي فيلمهاي خارجي كنند. كل ماجرا هم آنقدر ملي است كه همواره منتقد و مخاطب از بالا تا پايين جشنواره را فحش ميدهند اما وزير و وكيل معمولاً كم مانده بشكن بزنند و برقصند! و به نظرشان هم هر كس ميگويد اين جشنواره ملي نيست و دولتي است، بيخود ميكند و بايد برود يك گوشه بنشيند و خجالت بكشد.
...و اما اسكار؛ «جنون اسكار» از يكي دو ماه پيش براي بار هشتادم درگرفته و تا چند ساعت ديگر به اوج ميرسد و انبوهي آدم حرفهاي دور هم جمع ميشوند و جولان ميدهند و دربارهي سينما حرف ميزنند و ميبازند و ميبرند و جايزه ميگيرند و ميروند تا جادوي ديگري در سينما تدارك ببينند. مخاطبان هم از تماشاي اين حال و هوا ـ كه زندگي ازش ميبارد ـ به هيجان ميآيند و منتظر ميمانند تا دوباره چشم در چشم سفيد سينما بدوزند. درست بر خلاف جشنوارهي واماندهي ما كه نه قبل از شروعش بلكه در جريان برگزاري و بعد از اتمامش توليد جنون ميكند! كه اگر براي بار هشتصدم هم برگزار شود، نه نظمي خواهد داشت، نه نسقي، نه حسابي، نه كتابي، نه منطقي، نه فيلم خوبي، نه يك فضاي حرفهاي. فقط تا دلت بخواهد حرف مفت و بيربط به سينماست كه لاينقطع از دهان منتقد و فيلمساز و مدير سينمايي و وزير درميآيد.
...و اما اسكار؛ من البته آنقدر ابله و سادهلوح نيستم كه شك نكنم گاهي جايزهي اسكار با معيارهاي غيرسينمايي داده ميشود، اما آنقدر لجباز هم نيستم كه نگويم يكي از منطقيترين روشهاي ارزشگذاري آثار سينمايي، متعلق به همين آكادمي علوم و هنرهاي سينمايي آمريكاست: فيلمها در طول سال تحت شرايطي مطلوب و آدموار اكران ميشوند، داوران مورد اطمينان آكادمي به صورت ناشناس فيلمها را در سالنهاي سينما و در كنار مردم تماشا ميكنند، بازتابها را از نزديك ميبينند، نظرات منتقدان را در طول سال ميخوانند و ميشنوند، و بعد تصميمشان را ميگيرند. درست بر خلاف جشنوارهي واماندهي ما كه فيلمهايش يا نميرسند و يا دير ميرسند و تازه آنها كه ميرسند، بعداً سر اكران يا تدوين مجدد ميشوند يا اصلاح رنگ و نور ميشوند يا كوتاه ميشوند يا بلند ميشوند يا توقيف ميشوند يا تعديل ميشوند! هيئت داوران جشنوارهي ما هم كه سر جمع تعدادشان به انگشتان دو دست نميرسد، تحت جو ملتهب جشنواره مينشينند به ديدن فيلمها و عاقبت در حالي كه نه نظر منتقدان برايشان مهم است و نه نظر مردم، جايزهها را ميدهند به هر كسي كه عشقشان بكشد يا به هر كسي كه مو سفيد كرده باشد و زشت باشد كه جايزه نگيرد يا به هر كسي كه دل سياستگذاران سينماي ايران را شاد كرده باشد.
...و اما اسكار؛ داورهاي آكادمي يكي دو تا نيستند. پارسال 5 هزار و 830 داور رأيهاي مخفيشان را به اعضاي آكادمي دادند. دقت ميكنيد؟ 5.830 داور. داورهايي كه جزو حرفهايهاي سينما هستند و از هر صنف و طايفهاي هم درشان پيدا ميشود: از منتقد بگير تا بازيگر و طراح صحنه و تدوينگر و... ضمناً هيچ وقت هم به كسي اسكار بلورين «بهترين فيلم منتخب تماشاگران» نميدهند! تماشاگرها وظيفهشان را در طول سال انجام دادهاند و واكنشهاي طبيعيشان خواه ناخواه روي تعيين بهترين فيلم (واقعاً بهترين فيلم، نه خندهدارترين فيلم، نه جوسازترين فيلم) تأثير گذاشته است. درست بر خلاف جشنوارهي واماندهي ما كه... اي بابا، ولش كنيم، چه كاري است؟
جشن «اسكار» جشن بسيار باشكوه و جذابي است و جايزهي «اسكار» جايزهي بسيار معتبر و مهمي است. اگرچه گاهي ملاحظات سياسي يا فرهنگي و اجتماعي از طرف اعضاي آكادمي حتي داورها را هم شگفتزده كرده اما اعتبار اسكار همچنان با اين ساختار محكم و حرفهاي سر جايش است. «اسكار» ميتواند مسير زندگي حرفهاي يك آدم را عوض كند؛ درست بر خلاف «سيمرغ» كه نميتواند هيچ غلطي بكند.
بگذريم. جشنوارهي فجر تمام شده. من دارم سعي ميكنم فراموشش كنم و با هيجان منتظر نتايج اسكار هستم و دوست دارم 3 تا از آن مجسمههاي طلايي را توي دست «كوئن»هاي بزرگ (براي جايي براي پيرمردها نيست) و «براد برد» خلاق (براي رتتويي) ببينم. فعلاً ترجيح ميدهم اينجوري سر كنم.
پينوشت: يك نقد براي «رتتويي» نوشته بودم، گفتند «همشهري جوان»ي نيست و چاپش نكردند اما قيمه قيمهاش كردند و 400 كلمهاش چاپ شد. پست بعديام همان نوشتهي اصلي خواهد بود (coming soon!) كه يا تبديل ميشود به دفاع از تصميم آكادمي يا تبديل ميشود به ابراز تأسف عميق براي اعضاي آكادمي. از اينها بعيد نيست يك وقت فيلم متوسط «پرسپوليس» را به اين شاهكار درخشان ترجيح بدهند!
+ نوشته شده در شنبه
1386/12/04ساعت   توسط احمد فرهنگنيا
|
دنبال يك بهانه ميگشتم براي نوشتن اين پست، كه «همشهري جوان» هم تازه اين هفته پروندهي ويژهي جشنوارهي تحيرآور بيست و ششم فيلم فجر را رو كرد. شرح حماسهآفرينيهاي اين جشنواره باشد براي بعد؛ عجالتاً خدا اين مجله را از ما نگيرد! بنابراين گرچه ديگر وقتش گذشته، اما خب اينها تعدادي از نوشتههاي من است كه ـ دور از جان شما ـ در جريان شش روز تماشاي نفسگير ملغمههاي استثنايي بخش مسابقهي سينماي ايران نوشتمشان. اگر حوصله داشتيد، بخوانيدشان تا بعداً سر صبر، مفصلتر خدمت اساتيد برسيم.
پينوشت 1: در بين تمام اين نوشتهها، به نظر خودم اين يكي چيز ديگري است.
پينوشت 2: درازناي نوشتهها را به غم نان نويسنده ببخشيد!
+ نوشته شده در پنجشنبه
1386/12/02ساعت   توسط احمد فرهنگنيا
|